Saturday, August 7, 2010

آي سفر

سفر

در جان من بنشين

چون تيري زهرآگين

مرگ به سم اين تير

از هر مرگي شيرين‌تر

Wednesday, August 4, 2010

جان جان

يكي از همكارهايم هفته پيش عروسي كرده. هر وقت زنش زنگ مي‌زند گوشي را برمي‌دارد و مي‌رود بيرون از شركت با هم حرف مي‌زنند. ميز من دم در است، هميشه اولين جمله هايش را مي‌شنوم. معمولاً مي‌گويد: «سلام عزيزم. خوبي جان جان؟» با چه لحني هم مي‌گويد. دل آدم غنج مي‌زند.
چيزي كه خيلي خيلي دوست دارم حالتي است كه قيافه‌اش با ديدن اسم زنش روي گوشي موبايل به خود مي‌گيرد. آن شادي ناگهاني كه باعث مي‌شود چشم‌هايش برق بزند را دوست دارم. و تازه فقط من نيستم كه براي اين تلفن جواب دادن‌هاي آقاي همكار غش و ضعف مي‌كنم. تمام دخترهاي طبقه ما به زن آقاي همكار حسودي مي‌كنند. بس كه آن «جان جان» را با حس مي‌گويد. ه

:)

جديداً خيلي باحال شده‌ام. دندانهايم دارند كم كم مي‌ريزند. مي‌داني؟ دندان‌هاي كوفتي من تا همين تابستان پارسال عين سنگ محكم بودند. دندانپزشك احمقم هميشه قربان صدقه‌شان مي‌رفت. وقتي دندان‌ جان‌ها دانه‌دانه دهان عزيزم را ترك مي‌كنند ناگهان مي‌فهمم كه آدميزاد چرا مي‌تواند به دليل عدم امنيت و آرامش در مملكت خودش برود يك خراب‌شده ديگر پناهندگي بگيرد. بي‌خيال! اگر شروع كنيم به فكر كردن به اين چيزها ديگر تمامي نخواهد داشت. بايد با يك بي‌خيال سر و تهش را هم بياوري و به جاي هر كاري مواظب باشي كه با دهان بسته بخندي. دندان دختر نبايد معلوم شود.، به خصوص اگر ريخته باشد. ه
امروز عروسي دعوتم. ديشب از سر كار دوان دوان رفتم لباس شب خريدم. بعد نكته قابل توجه ماجرا اين بود كه من توهم زده بودم كه سايزم سي و شش است. سايز بنده با بيست و شش سال سن به زور به سي و چهار مي‌رسد. بعد با اين هيكل داغونم مي‌روم لباس شب هم مي‌خرم. اي خدا... تا همين چند وقت پيش فكر مي‌كردم هيكلم بد نيست. بعد ديشب كه لباس پرو مي‌كردم فروشنده‌ها قاه قاه بهم مي‌خنديدند. حالا به درك. هيكل خوب به چه دردي مي‌خورد؟ كمالات مهم است. ما هم كه در زمينه كمالات همه‌چيز تماميم. ه
ضمناً، راجع به اين ملتي كه توي زندان اعتصاب غذا كرده‌اند، نمي‌شود يكي برود نجاتشان بدهد؟ لطفاً؟ نمي‌شود؟ ه

Tuesday, August 3, 2010

:|

مي‌گويد: قهريد.؟ ه
مي‌گويم: اوهوم
مي‌گويد: چرا؟
تعريف مي‌كنم كه چرا قهريم. تازه نصف قابل تعريف كردن ماجرا را مي‌گويم. بعد ساكت مي‌شود. يك ربعي در سكوت مي‌گذرد. بعد وقتي دارد دنده را عوض مي‌كند مي گويد: تو خيلي آزادش گذاشتي. تو بايد جمعش مي‌كردي. ه
مي‌گويم. من ناراحت نيستم كه چرا فلان كار را كرده يا بيسار كار را. فقط اينكه اين طوري به من دروغ گفت. نامردي كرد كه اين طور دروغ گفت. ه
مي‌گويد: آره براي تو مهم نيست. اما ... تو زيادي آزادش گذاشتي. ه
چيزي نمي‌گويم. بعد باز سكوت مي‌شود. بعدترش، وقتي كه فكر مي‌كنم ديگر گذشته و تمام شده، ناگهان با صداي بغض‌آلود مي‌گويد: دلم را شكست. ه
خنده‌ام مي‌گيرد كه ماجراي ما دل او را شكسته. دل من چي؟ يعني حتي نفهميدم؟ دل من هم؟ يعني شكست؟

Monday, August 2, 2010

از قصه‌هاي شركت

شركت به گند كشيده شده. كارمندها تمام مدت در حال خاله‌زنكي‌اند. رئيس‌ها پرو‍ژه‌ها را پشت سر هم تعطيل مي‌كنند و بعد با يك نوع اميد واهي مي‌نشينند به محاسبه قيمت براي مناقصه‌هاي بعدي. ه
ملت ديوانه‌اند. ه

از قصه‌هاي سفارت

خانومه اومده مداركش رو بده براي ويزا. ازش مي‌پرسن «شما شاغليد؟» جواب مي‌ده «تو انجمن مدرسه پسرام عضوم»ه
همين ديگه! :) ه

تن ... ها، تنها، ت ...نها

گاهي وقت‌ها اينكه به خودت بيايي و ببيني كه تنهايي خيلي اذيت مي‌كند. انگار اين كلمه «تنها» مثل يك جور سم خطرناك در آدم رسوب مي‌كند. مي‌داني؟ اين روزها بدجوري از اين كلمه سنگينم. ه