Showing posts with label از قصه‌هاي مملكتم. Show all posts
Showing posts with label از قصه‌هاي مملكتم. Show all posts

Wednesday, January 26, 2011

بگو رنگ‌ها برگردند

توی خیابان‌های تهران راه می‌روم و مردمی را می‌بینم که جوان و پیرشان، شاد و ناراحتشان، زن و مردشان لباس‌های سیاه می‌پوشند. لابلای تهرانی‌هایی که انگار از یک مراسم عزا برگشته‌اند و دارند به مراسم عزای دیگری می‌روند می‌گردم و یاد کارتونی می‌افتم که سال‌های سال قبل توی شبکه چهار دیده بودم. اسم کارتون
chromophobia (1966)
بود.ه

در شهر من، مردم یاد گرفته‌اند که از رنگ‌ها بترسند. ه


Sunday, September 19, 2010

سايت اصلي فلوريدا

امروز تو تاكسي بودم. توي خبر صبح‌گاهي راديو اعلام كردند كه «در راستاي اعتراض به عمل ناجوانمردانه به آتش كشيدن قرآن، گروه سايبري آشيانه موفق شده است كه از ظهر 5شيبه تا عصر جمعه هزار و پانصد سايت خيلي مهم آمريكايي را هك كند. مهم‌ترين سايتي كه توسط اين گروه هك شده است سايت اصلي ايالت فلوريدا بوده كه محل زندگي كشيش پيشنهاد‌دهنده آتش زدن قرآن است.»ه

سايت اصلي فلوريدا؟؟ سايت اصلي فلوريدا؟؟؟ يعني حتي اگه گفته بودي سايت آتش‌نشاني فلوريدا يا سايت مركز پخش فراورده‌هاي لبني فلوريدا يا سايت انجمن دارو‌خانه‌چي‌هاي مقيم فلوريدا من مي‌تونستم يه جوري قبول كنم اما آخه سايت اصلي فلوريدا؟؟؟ اين خيلي ضايع بود ها... باور كن!!1 ه

Wednesday, August 4, 2010

:)

جديداً خيلي باحال شده‌ام. دندانهايم دارند كم كم مي‌ريزند. مي‌داني؟ دندان‌هاي كوفتي من تا همين تابستان پارسال عين سنگ محكم بودند. دندانپزشك احمقم هميشه قربان صدقه‌شان مي‌رفت. وقتي دندان‌ جان‌ها دانه‌دانه دهان عزيزم را ترك مي‌كنند ناگهان مي‌فهمم كه آدميزاد چرا مي‌تواند به دليل عدم امنيت و آرامش در مملكت خودش برود يك خراب‌شده ديگر پناهندگي بگيرد. بي‌خيال! اگر شروع كنيم به فكر كردن به اين چيزها ديگر تمامي نخواهد داشت. بايد با يك بي‌خيال سر و تهش را هم بياوري و به جاي هر كاري مواظب باشي كه با دهان بسته بخندي. دندان دختر نبايد معلوم شود.، به خصوص اگر ريخته باشد. ه
امروز عروسي دعوتم. ديشب از سر كار دوان دوان رفتم لباس شب خريدم. بعد نكته قابل توجه ماجرا اين بود كه من توهم زده بودم كه سايزم سي و شش است. سايز بنده با بيست و شش سال سن به زور به سي و چهار مي‌رسد. بعد با اين هيكل داغونم مي‌روم لباس شب هم مي‌خرم. اي خدا... تا همين چند وقت پيش فكر مي‌كردم هيكلم بد نيست. بعد ديشب كه لباس پرو مي‌كردم فروشنده‌ها قاه قاه بهم مي‌خنديدند. حالا به درك. هيكل خوب به چه دردي مي‌خورد؟ كمالات مهم است. ما هم كه در زمينه كمالات همه‌چيز تماميم. ه
ضمناً، راجع به اين ملتي كه توي زندان اعتصاب غذا كرده‌اند، نمي‌شود يكي برود نجاتشان بدهد؟ لطفاً؟ نمي‌شود؟ ه

Wednesday, June 9, 2010

باتوم خاطره! ه

بگو نگویند
این رسانه‌های بیگانه
که پارسال این موقع‌ها
چطور به ذهن‌های ما تجاوز می‌شد
بگو نگویند
که دیگر تحمل ندارد
مغزم
این فشار خاطره را

Wednesday, December 9, 2009

لعنت خدا بر شخص بی‌پدرمادر! ... بزن زنگو!!! ه

ر اجع به م. ت. از دانشجویان آن دان‌شگاه ضدانقلاب بی‌ریشه باید بگویم که خوب آدم اگر مرد باشد و لباس زن‌ان‌ه بپوشد خیلی بهتر از کسی است که ذره‌ای انسانیت ندارد و لباس مردانه می‌پوشد و می‌رود توی خیابان با ب‌ات‌وم می افتد به جان زن و دختر مردم. به نظر این بنده حقیر اگر کسی آدم باشد و لباس هم نداشته باشد باز بهتر از کسی است که حیوان است و لباس آدمیزاد می‌پوشد، حالا زن‌ان‌ه یا مردانه. در همین رابطه باید اشاره کنم که اگه کسی خواست با لباس زن‌ان‌ه ف‌رار کند بهتر است صورتش را تراشیده باشد. ضمنا به آن خ‌ب‌رگ‌زاری فخیمه یادآوری می‌کنم که چیزی به اسم اخراج به دلیل چ‌هار ترم م‌توال‌ی معدل زی‌ر ده نداریم و در قوانین اموزشی ذکر شده که اگر کسی سه ترم متوالی مشروط بشود اخراج می‌شود. اگر معدلش زیر ده باشد سر دو ترم هم اخراج می‌شود، تا جایی که من می‌دانم البته. حالا ممکن است که اشتباه کرده باشم و اگه این‌طور باشد باید بر من ببخشایید چرا که این همه تبلیغات مسموم که در جامعه موج میزند باعث شده من اندکی از ا ر ز ش ها فاصله بگیرم. خداوند دشمنان را به خاک ذلت بکشاند ان‌شاءالله! ه

Thursday, November 12, 2009

من و آدرین و ستاره و گلشید. من و همه ما. همه ما

وبلاگ گلشید رو خوندم و بعد رفتم به لینکی که داده بود، تمام نوشته‌ای که یه تیکه ازش رو گذاشته بود رو سر تا ته خوندم و بعدش...
نه قبلش... قبل از اینکه بخونمش چای خورده بودم. لیوانی. و مغزم پر از بخار چایی بود که از بیخ و بن با بخار آب فرق می‌کنه. تو خودش یه چیزی از طعم گس چایی رو داره که با زبون حس نمی‌شه، با مغز حس می‌شه. با سطح چین دار و طوسی رنگ مغز...
بعدش اون نوشته رو خوندم و بعدترش ...
قبل‌ترش، دیشبش، توی تاکسی به آدرین گفتم می‌ترسم. به این فکر می‌کنم که اگه حکم تو بیاد و زندان باشه، بعدش؟ پرسیدم تو هم می‌ترسی؟ می‌ترسید. حتی اگه نمی‌گفت. اما می‌ترسید. عکس من افتاده بود تو آیینه جلوی ماشین و عکسم هی اشکش رو گونه‌اش لیز می‌خورد. گفتم می‌خوام از اینجا برم. از اینجا متنفرم...
قبل‌ترترها، یه روزی که بود که من داشتم از زور گریه خفه می‌شدم. با آدرین توی شیرینی فرانسه بودیم. اونجا واستاده بودیم که می‌شه وصال و انقلاب رو از شیشه کافه فرانسه دید و وصال و انقلاب و بارونی که می‌بارید هی تو چشم‌های من تار می‌شدن و هی یه اشک دیگه می‌افتاد روی گونه من. بعد آدرین به من گفت بس کن. اونم اینجا که آدم حتی نمی‌تونه دوستش رو بغل کنه که آروم بگیره...
بعدترش خیلی پیش اومد که من ببینم از زیر و بم همه چیز اینجا متنفرم و انگار چیزی بیشتر از این باشه. یه چیزی که آدم حس می‌کنه و اسم نداره. ترس نیست. اما تو خودش ترس هم داره. ناامیدی نیست اما از جنس نا‌امیدی. حتی نفرت هم نیست. هیچ کدوم از این چیزا نیست. اما همه این چیزا رو داره. همه این چیزا رو...
قبلش یه روز داشتیم تو یکی از این خیابون‌های تنگ و تاریک اطراف انقلاب راه می‌رفتیم که از من پرسید چرا کتاب نمی‌نویسی؟ من جواب ندادم. گذاشتم این سوال همین‌جوری بی‌جواب بمونه تا امروز که من اینجوری پر از یه عالمه داستان باشم. داستان‌های جورواجور که توش هم نفرت داره هم ترس هم دلتنگی هم ناامیدی. خنده هم داره. خوشی هم داره اما کم داره...
بعدا اومدم این نوشته رو خوندم و دیدم دروغ گفتم وقتی به آدرین گفتم از اینجا متنفرم. اما آدمایی مثل ما که همه چیزشون اینجاس، همه گذشتشون، پارکایی که رفتن، مامانشون، خونشون که همه عمر توش بودن، قبر باباشون، سینماهاشون، کافه فرانسه‌شون، همه چیزشون، این آدما وقتی همه روزشون با ترس و وحشت لایحه‌های جورواجوری می‌گذره که می‌ره مجلس، با ترس حکم دوستشون می‌گذره، با ترس مامور بی‌شعور توی پارک می‌گذره، چاره‌ای ندارن جز اینکه بگن متنفرن و می‌خوان برن. حتی اگه همیشه خدا همین که حرف از رفتن بشه درجا تو چشماشون رو اشک پر کنه. حتی اگه با هزار تا بهونه رفتن رو عقب بندازن و ادامه بدن، باز هم می‌دونن که باید برن. می‌دونن، همون‌طوری که می‌دونستن ا ح م د ی ن ژا د برنده ان تخ اب اته ...
اون حسی که داشتم تنفر نبود. عشق بود که آدم مجبور باشه فراموشش کنه که راحت‌تر باشه. خوبیش اینه که آخر کار باز هم راحت نیست...
وبلاگ گلشید رو که خوندم بعدش رفتم اون نوشته رو خوندم و دیدم فایده نداره. اگه اینجا بمونیم یا اگه بریم. دیدم که اصلا فایده نداره...
می‌دونی یاد چی افتادم؟ یاد اون کتابی که ستاره به من داده بود و اسمش بود یک گربه، یک مرد، یک مرگ. قصه همه ماست. همه ما. من و آدرین و گلشید و ستاره.

اگه یه روزی این همه داستان رو بنویسم، اونی که این کتاب رو بخونه می‌فهمه این روزا برای ما چی گذشت؟ که زندگی ما چه‌جوری می‌گذشت؟ اینو می‌فهمه؟


Tuesday, September 15, 2009

نه غزه! نه لبنان! :( ه

این پوستر امروز به ایمیلم اومد. صرف نظر از اینکه بخوایم تو این راهپیمایی شرکت کنیم یا نه باید بگم که شعارش قشنگه! ه





Saturday, August 1, 2009

و بر هر نعمتی شکری واجب...ه

خوب، خدا را شکر که عناصر برانداز بی‌پدر و مادر به همه کثافت‌کاری‌هایشان اعتراف کردند. آدم صورت واقعی این افراد مخملی‌کن را که می‌بیند هیچ باورش نمی‌شود که اینها همان آدم‌های دیروزی هستند. همان افراد بی‌تربیتی که این‌قدر از اصول نظام اسلامی فاصله گرفته‌اند، باید حتما بروند زندان تا بفهمند که مرکز و هسته اصلی این نظام رهبر ماست. خدا را صدهزار مرتبه شکر که در این انقلاب و نظام افراد هوشیاری مثل رهبر عظیم‌الشأن وجود دارند. وگرنه این افراد گرگ‌صفت با ما چه‌ها که نمی‌کردند. ه

امروز چشمم به روی حقیقت باز شده‌است. فردا اگر ببینمت که توی یکی از برنامه‌های صدا و سیما داری به کثافت‌کاری‌های جورواجورت اعتراف می‌کنی هیچ تعجب نمی‌کنم. شاید خودم باید می‌فهمیدم پسر دانشجویی که خانه مجردی و اینترنت پرسرعت داشته باشد ریگی به کفش دارد. حالا که این‌قدر خر بودم و نفهمیدم تا آخر عمرم از مقام معظم رهبری و سربازان گمنام امام زمان متشکرم. ه

Monday, July 13, 2009

فکرم به بعد از دوازدهم مرداد نمی‌رود. هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم برای بعد از این تاریخ آینده‌ای متصور شوم. انگار که این روز کذایی پایان دنیای کوچک من است... یا شاید بدتر... انگار که در این تاریخ من را زنده زنده به خاک بسپارند.

توی کتاب کوری، آن آخرهای داستان، یک روز ناگهان باران بارید. تنها زن بینای شهر، بعد از مدتها خودش را زیر باران شست و دید که باران تمام کثافت و سیاهی را که در شهر جمع شده پاک می‌کند. کاش قبل از این تاریخ لعنتی، توی داستان زندگی ما هم باران ببارد. انگار نه انگار که وسط تابستان است، سگ‌باران بزند، برویم توی بالکن‌هایمان و گرد این همه ظلم و وحشت را از تنمان بشوریم.

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند، روشنی‌ها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنان‌که نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها که ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
ف. مشیری

Saturday, June 13, 2009

این آخرین تلاش دموکراتیک

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامه‌ای پیامی، نه به خامه‌ای سلامی

من هم به نوبه خودم پیروزی محمود احمدی‌نژاد رو تبریک می‌گم. ه