Showing posts with label از قصههاي متفرقه. Show all posts
Showing posts with label از قصههاي متفرقه. Show all posts
Thursday, February 3, 2011
مامان
مامان می گوید: «ما دبستان که می رفتیم، با چادر می رفتیم و توی مدرسه چادرها را در می آوردیم. بابای مدرسه هم تو نمی آمد. بعد صف می بستیم و می رفتیم سر کلاس. ماهی یک بار بچه های زرنگ کلاس ها و بچه های تنبل کلاس ها را می اوردند سر صف به همه ما نشان می دادند. برای زرنگها دست می زدیم و می گفتیم آفرین صدآفرین و الخ. بعد برای تنبل ها می خواندیم «خفّت، خجالت بکش. از خجالت شدی آب!». این را ناظم یادمان داده بود». می گوید: «من را هیچ وقت نبردند سر صف، نه زرنگ بودم و نه تنبل». بعد بلافاصله خدا را شکر می کند که تنبل نبوده. به مامان پنجاه و اندی سال پیش فکر می کنم که سر صف می ایستاده و می ترسیده که نکند صدایش کنند. به وقتی فکر می کنم که صدایش نمی کرده اند و می ایستاده و تنبل ها و زرنگ ها را تحقیر و تشویق می کرده. حتما یک جورهایی خوشحال بوده که جای تنبل ها نیست و حتما دلش هم برای تنبل ها می سوخته. شاید کمی هم حسرت می خورده که زرنگ نیست اما تقریبا مطمئنم که قویترین حسی که در وجودش داشته چیزی شبیه به حس زندانی ای بوده که هم سلولش را بالای دار می بیند و می داند که خودش از مرگ جسته. ه
Sunday, January 16, 2011
Normal
What’s this thing you call “Normal”? Is it contagious?! OMG!! Don’t touch me! I might catch your “Normal”!
"Lol zombie" :D
"Lol zombie" :D
برف نو، برف نو ... سلام... سلام
برف برف بازی باید سفید باشه، تازه باشه. باید زیاد باشه. اونایی هم که برفبازی میکنن باید زیادد باشن که هی به هم گوله برف پرت کنن و هی از دست اون یکیها فرار کنن برن پشت یه بوتهای درختی چیزی قایم شن. آدم باید کفش خوب پوشیده باشه. دستکش ایدهآلش دستکش ضد آبه. اما اگه نبود باید دستکشهای بافتنی خودت رو در بیاره بذاری یه جایی که خیس نشه برا بعدش. بهتره یه بخاریای چیزی هم داشته باشین که وقتی دستاتون قرمز لبو شد بگیریدشون بالای بخاری (در مورد بخاری ماشین جلوی بخاری) که انگشتاتون سیاه نشن و نیفتن. باید از آدمای بیرحم دعوت کنید برا برفبازی که عین اسکلها همش فرار نکن و چارتا گوله برف درست درمون هم بندازن. اما ترجیحا کسایی رو دعوت کنید اهل شوخی خرکی نباشن. روز برفی کیف سبک بردارید که جلو دست و بالتون رو نگیره. جوراب کلفت بپوشید. ه
برف اصولا تنها چیزیه که وفتی میباره همه عین اسکلا هیجان زده میشن. حتی مدیرعاملها هم پا میشن میرن برفبازی، بعد گوله برفشون میخوره وسط شیشه پنجره همسایه مجبور میشن فرار کنن بیان تو شرکت. همه کارمندا ساعت ناهارشون رو تو کوجهها دنبال هم میدوئن. بعد فقط بجههای بیجارهان که میرن مدرسه، بزرگترها همه میرن برف بازی میکنن. (بزرگترهای باحال منظورمه).ه
همین دیگه... امروز برف بود عین چی... فقط پایهاش نبود که برفبازی خقن کنیم. همون دور شرکت برا خودمون تو برفا خرغلت زدیم و رفتیم سر گزارش نوشتنمون. :)ه
برف اصولا تنها چیزیه که وفتی میباره همه عین اسکلا هیجان زده میشن. حتی مدیرعاملها هم پا میشن میرن برفبازی، بعد گوله برفشون میخوره وسط شیشه پنجره همسایه مجبور میشن فرار کنن بیان تو شرکت. همه کارمندا ساعت ناهارشون رو تو کوجهها دنبال هم میدوئن. بعد فقط بجههای بیجارهان که میرن مدرسه، بزرگترها همه میرن برف بازی میکنن. (بزرگترهای باحال منظورمه).ه
همین دیگه... امروز برف بود عین چی... فقط پایهاش نبود که برفبازی خقن کنیم. همون دور شرکت برا خودمون تو برفا خرغلت زدیم و رفتیم سر گزارش نوشتنمون. :)ه
Friday, November 26, 2010
the most beautiful suicide
آدمهایی هستند که وقت ناامیدی به مرگ فکر میکنند. من همیشه در اوج ناامیدی، آنجایی که همه چیز را یک هاله سیاه میپوشاند به این عکس فکر میکنم. اسم این عکس «زیباترین خودکشی» است. ه
Monday, November 15, 2010
Sir Hermes Marana نقل از
این روزها گاهی به ایرما فکر میکنم. به این که دلایلِ ماندنش چهقدر شکننده بود. میلش از جنسِ تملک نبود، آدم وقتی میل به تملک داشته باشد محکمتر میماند، تا این که صرفن دوست داشته باشد. اینجوری به تلنگری بند است ماندنات. محسن آزرم میگوید «هر پیوندی، شاید، جایی تمام میشود که یکی حس میکند ادامهی این راه ممکن نیست. جاییکه عشق آشکار نشود و فرصتش را در اختیارِ چیزی دیگر بگذارد، ماندن و دَمنزدن و لبخندبهلبآوردن اشتباه است. عشق ناپایدار است اساساً.» بعد تعریف میکند که زیگمونت باومَن، در رسالهی عشقِ سیّالاش نوشته بود «انسانها، در تمامِ اعصار و فرهنگها، با راهحلِ یک مسألهی واحد روبهرو هستند: چگونه بر جدایی غلبه کنند، چگونه به اتّحاد برسند، چگونه از زندگی فردی خود فراتر روند و به «یکیشدن» برسند. کُلِ عشق، صبغهی میلِ شدیدِ آدمخواری دارد. همهی عُشّاق خواهانِ پوشاندن، نابودکردن و زدودنِ غیریّتِ آزارنده و ناراحتکنندهای هستند که آنها را از معشوق جدا میکند؛ مخوفترین ترسِ عاشق، جدایی از معشوق است، و چه بسیار عُشّاقی که دست به هر کاری میزنند تا یکبار برای همیشه، جلوِ کابوس خداحافظی را بگیرند.»
Tuesday, October 26, 2010
Monday, October 18, 2010
fortune telling coffee!!! oooh
سرش را از روی فنجان بلند میکند و میگوید: «عزیزم، تو سه ساعت، یا سه روز، یا سه هفته یا سه ماه دیگه، یه خبر خوبی به صورت تلفن یا پیغامی که به در خونهات میآد یا خبری که سر کارت میشنوی خواهی داشت. البته میتونه یه اتفاق خوب هم باشه که من به صورت خبر میبینمش اینجا». ه
همین دیگر. همین. ه
همین دیگر. همین. ه
Wednesday, October 13, 2010
در حسرت روزگاران قدیم!! ه
آناکارنینا یک جورهایی خوشبخت بود. لااقل بعد از مرگش، آن مردک هم به فنا رفت. منظورم این است که دو سال بعد، با دنداندرد و حال نزار پا شد رفت جنگ. حداقل به خاطر مرگ آنا متاثر شده بود. آی آی آی. اگر ما بودیم که مردک به ت*مش هم نبود. لابد اگر میرفتیم زیر قطار، خیالش هم راحت میشد. مرد هم مردهای قدیم. لااقل اگر به خاطرشان میمردی مرگت هدر نمیرفت. حالا که دیگر از این خبرها نیست. حالا که دیگر اصلا خبری نیست. ای بابا!! ه
Friday, September 10, 2010
تجربههای شخصی
سختترین کار دنیا این است که به کسی بگویی شکست خوردهای که میدانی از این موضوع خوشحال خواهد شد. ه
خجالتآورترین کار دنیا هم این است که وقتی از اینکه کارهای یک نفر آن جوری که باید و شاید پیش نرفته خوشحال شدهای، یک ذره هم تلاش نکنی که خوشحالیت را پنهان کنی ه.
خجالتآورترین کار دنیا هم این است که وقتی از اینکه کارهای یک نفر آن جوری که باید و شاید پیش نرفته خوشحال شدهای، یک ذره هم تلاش نکنی که خوشحالیت را پنهان کنی ه.
Thursday, September 2, 2010
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
امشب هر چی فال ورق دهتایی گرفتم، همش باز شد. همین شد که ایمان آوردم که شب قدر شب تحقق آرزوهاست. :) ه
ای خدااااااا
پلیس ضد شورش وایستاده سر همه خیابونها. بعد یه چیز خیلی جالبش اینه که همشون ماسک ضد گاز دارن. بعد جالبترش اینه که تو جنگ ایران و عراق اینا ماسک ضد گاز نداشتند بدن سربازاشون بپوشن شیمیایی نشن. حالا واسه اینکه بتونن مردم رو بهتر بزنن ماسک ضد گاز میپوشن. ای خداااااا....ه
Wednesday, September 1, 2010
خواب
بغلم کرد و پتو را کشید رویم. گاهی هم دماغش را فرو میکرد توی موهایم و بوی من را نفس میکشید. احساس آرامش عجیبی میکردم. جایم خیلی گرم و نرم بود. خیلی امن بود. مدتها بود که چنین جای امنی نداشتم. مدتها بود که اینجوری هوس خوابیدن نکرده بودم.
داشت خوابمان میبرد که ناگهان یاد سفرم افتادم. به فکرم رسید که وقتی از اینجا بروم، تا مدتی نمیتوانم درست بخوابم. از ترس بیخوابیهای نیامده، جوری از جایم پریدم که انگار حشرهای رویم افتاده باشد. از خواب پرید. گفتم اینجوری دستت خواب میرود. تو بخواب، من هم دیگرمیروم.
بعد از پیشش رفتم. ه
داشت خوابمان میبرد که ناگهان یاد سفرم افتادم. به فکرم رسید که وقتی از اینجا بروم، تا مدتی نمیتوانم درست بخوابم. از ترس بیخوابیهای نیامده، جوری از جایم پریدم که انگار حشرهای رویم افتاده باشد. از خواب پرید. گفتم اینجوری دستت خواب میرود. تو بخواب، من هم دیگرمیروم.
بعد از پیشش رفتم. ه
Thursday, August 12, 2010
Wednesday, August 4, 2010
جان جان
يكي از همكارهايم هفته پيش عروسي كرده. هر وقت زنش زنگ ميزند گوشي را برميدارد و ميرود بيرون از شركت با هم حرف ميزنند. ميز من دم در است، هميشه اولين جمله هايش را ميشنوم. معمولاً ميگويد: «سلام عزيزم. خوبي جان جان؟» با چه لحني هم ميگويد. دل آدم غنج ميزند.
چيزي كه خيلي خيلي دوست دارم حالتي است كه قيافهاش با ديدن اسم زنش روي گوشي موبايل به خود ميگيرد. آن شادي ناگهاني كه باعث ميشود چشمهايش برق بزند را دوست دارم. و تازه فقط من نيستم كه براي اين تلفن جواب دادنهاي آقاي همكار غش و ضعف ميكنم. تمام دخترهاي طبقه ما به زن آقاي همكار حسودي ميكنند. بس كه آن «جان جان» را با حس ميگويد. ه
چيزي كه خيلي خيلي دوست دارم حالتي است كه قيافهاش با ديدن اسم زنش روي گوشي موبايل به خود ميگيرد. آن شادي ناگهاني كه باعث ميشود چشمهايش برق بزند را دوست دارم. و تازه فقط من نيستم كه براي اين تلفن جواب دادنهاي آقاي همكار غش و ضعف ميكنم. تمام دخترهاي طبقه ما به زن آقاي همكار حسودي ميكنند. بس كه آن «جان جان» را با حس ميگويد. ه
:)
جديداً خيلي باحال شدهام. دندانهايم دارند كم كم ميريزند. ميداني؟ دندانهاي كوفتي من تا همين تابستان پارسال عين سنگ محكم بودند. دندانپزشك احمقم هميشه قربان صدقهشان ميرفت. وقتي دندان جانها دانهدانه دهان عزيزم را ترك ميكنند ناگهان ميفهمم كه آدميزاد چرا ميتواند به دليل عدم امنيت و آرامش در مملكت خودش برود يك خرابشده ديگر پناهندگي بگيرد. بيخيال! اگر شروع كنيم به فكر كردن به اين چيزها ديگر تمامي نخواهد داشت. بايد با يك بيخيال سر و تهش را هم بياوري و به جاي هر كاري مواظب باشي كه با دهان بسته بخندي. دندان دختر نبايد معلوم شود.، به خصوص اگر ريخته باشد. ه
امروز عروسي دعوتم. ديشب از سر كار دوان دوان رفتم لباس شب خريدم. بعد نكته قابل توجه ماجرا اين بود كه من توهم زده بودم كه سايزم سي و شش است. سايز بنده با بيست و شش سال سن به زور به سي و چهار ميرسد. بعد با اين هيكل داغونم ميروم لباس شب هم ميخرم. اي خدا... تا همين چند وقت پيش فكر ميكردم هيكلم بد نيست. بعد ديشب كه لباس پرو ميكردم فروشندهها قاه قاه بهم ميخنديدند. حالا به درك. هيكل خوب به چه دردي ميخورد؟ كمالات مهم است. ما هم كه در زمينه كمالات همهچيز تماميم. ه
ضمناً، راجع به اين ملتي كه توي زندان اعتصاب غذا كردهاند، نميشود يكي برود نجاتشان بدهد؟ لطفاً؟ نميشود؟ ه
Sunday, July 25, 2010
جنابان گه! ه
میگوید «من خواستم تو به زحمت نیفتی.»
من هم توی دلم جوابش را میدهم که «تو گه خوردی.»
میدانی؟ حالم از این آدمها که یک بار سنگین می گذارند روی دوشت -که معمولاْ باید روی دوش خودشان باشد- بعد سعی میکنند کمکت کنند که حملش کنی به هم میخورد. خدا را شکر دور و بر ما هم که پر از همین آدمهاست. کثافتها نمیکنند وقتی یک گهی خوردند و حالت را گرفتند، اینقدر اوضاع را کش ندهند و هی یادآوری نکنند. انگار میمیرند که آدم باشند.
اینها را که میبینم همهاش خدا خدا میکنم که ویزا جان را به موقع بدهند. دوست دارم زودتر از دست این دیوانهها فرار کنم. دیوانههای دیگرآزار!!! ه
من هم توی دلم جوابش را میدهم که «تو گه خوردی.»
میدانی؟ حالم از این آدمها که یک بار سنگین می گذارند روی دوشت -که معمولاْ باید روی دوش خودشان باشد- بعد سعی میکنند کمکت کنند که حملش کنی به هم میخورد. خدا را شکر دور و بر ما هم که پر از همین آدمهاست. کثافتها نمیکنند وقتی یک گهی خوردند و حالت را گرفتند، اینقدر اوضاع را کش ندهند و هی یادآوری نکنند. انگار میمیرند که آدم باشند.
اینها را که میبینم همهاش خدا خدا میکنم که ویزا جان را به موقع بدهند. دوست دارم زودتر از دست این دیوانهها فرار کنم. دیوانههای دیگرآزار!!! ه
Saturday, July 24, 2010
توكاي مقدس از دلايل ترك ايران ميگويد
- از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس میدادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده میکردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبتهایی میکردم که مجاز نبود، بجای سریالهای تلویزیون خودمان کانالهایی را تماشا میکردم که مجاز نبود، به موسیقیای گوش میکردم که مجاز نبود، فیلمهایی را میدیدم و در خانه نگهداری میکردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" میزدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدمهای دوستداشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانیها با غریبههایی معاشرت میکردم که مجاز نبود، همهجا با صدای بلند میخندیدم که مجاز نبود، مواقعی که میبایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که میبایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح میدادم که مجاز نبود، کتابها و نویسندههای مورد علاقهام هیچکدام مجاز نبود، در مجلهها و روزنامههایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر میکردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچوقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آنها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر اینکه همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم میداد...
Monday, June 14, 2010
زیبا نیست؟ ه


عروسک ونوس دولنی وستونیس
ساخته شده در ۲۵هزار تا ۲۹ هزار سال قبل از میلاد مسیح
جنس سرامیک
کشف شده در اروپای مرکزی، کشور چک
این عروسک تنها تلاشی برای به تصویر کشیدن زیبایی زنانه نیست، بلکه نمادسازی ظریفی از باروری و نشانهای از هوش هنرمندانه انسانهای اولیه است. با پوشاندن قسمت بالای ناف عروسک، به شکلی مشابه با آلت تناسلی زنانه میرسیم. پوشاندن قسمت پایین ناف نیز شکلی مشابه با آلت تناسلی مردانه میسازد. وجود هر دوی این شکلها در یک جسم واحد و ترکیب آنها به صورت یک زن که خود نمادی از باروری است، نشانه هوش فوقالعاده سازنده اثر است. ه
Sunday, June 13, 2010
هم موهایش را و هم سبیلهایش را رنگ سیاه کرده. اسم دخترش گلناز است. میخندد و میپرسد: «بیحس کنم؟» میگویم:« لطفا، من طاقت درد ندارم». میگوید «چیزی نیست. بیشتر از درد، ترس دارد. وگرنه دردهای بدتر را هم آدم میتواند تحمل کند.»
راست میگوید. میدانم که راست میگوید اما میگویم: «بیحس کنید. ترس هم خودش به اندازه کافی بد هست.» میگوید «چشم. اینجا صاحبکار من شمایید.» میخندد. سبیلهای سیاهش بالای لبش پهن میشوند. ه
راست میگوید. میدانم که راست میگوید اما میگویم: «بیحس کنید. ترس هم خودش به اندازه کافی بد هست.» میگوید «چشم. اینجا صاحبکار من شمایید.» میخندد. سبیلهای سیاهش بالای لبش پهن میشوند. ه
Wednesday, March 31, 2010
واقعیت زندگی
میشود که بنشینی سریال کرهای ببینی.
- جوانگ این کارو با من نکن. ما همین سه روز پیش نامزد کردیم.
- نه یهیانگ! من دیگه نمیتونم ادامه بدم.
- چهطور میتونی این کار رو بکنی؟ بیا با هم حرف بزنیم.
- حتی اگه سالها فکر کنم هم باز نظرم عوض نمیشه.
میشود که آدم دلش بخواهد که بمیرد. نه فقط چون که این فیلمها خالهزنکی است بلکه چون میشود که این چیزهای خالهزنکی هم درست از آب در بیایند. میشود که بخواهی بمیری از بس که زندگی میتواند خالهزنکی باشد. ه
- جوانگ این کارو با من نکن. ما همین سه روز پیش نامزد کردیم.
- نه یهیانگ! من دیگه نمیتونم ادامه بدم.
- چهطور میتونی این کار رو بکنی؟ بیا با هم حرف بزنیم.
- حتی اگه سالها فکر کنم هم باز نظرم عوض نمیشه.
میشود که آدم دلش بخواهد که بمیرد. نه فقط چون که این فیلمها خالهزنکی است بلکه چون میشود که این چیزهای خالهزنکی هم درست از آب در بیایند. میشود که بخواهی بمیری از بس که زندگی میتواند خالهزنکی باشد. ه
Subscribe to:
Posts (Atom)