Showing posts with label از قصه‌هاي او. Show all posts
Showing posts with label از قصه‌هاي او. Show all posts

Saturday, January 29, 2011

تو و دیو

تو که این‌قدر خوبی! پس اون دیو بدجنسی که با شکل و شمایل تو این‌ور و اون‌ور می‌ره از کجا می‌آد؟ دهنت رو باز کن ببینم. شاید اونجا قایم می‌شه. ه

Tuesday, December 14, 2010

مي‌پرسد: «چرا بازم ميري سراغش؟«

يک لحظه فکر مي‌کنم و بعد حقيقت را مي‌گويم: ه
«آدم عزيزي رو از دست دادم که حتي يه سنگ قبر هم نداره. نمرده يا نرفته. غيب شده. حالا من انگار دارم دنبال يه سنگ قبري چيزي مي‌گردم براش. ه
اون برام مثه اون سنگ قبره‌اس. مي‌رم سراغش که دلم آروم بگيره.» ه

Sunday, December 12, 2010

امروز باران نبارید

با یک قهقهه خنده مصنوعی شروع می‌کند. خودم را به نشنیدن می‌زنم. زودباور است. خیال می‌کند که چیزی ندیده‌ام. ناگهان به ذهنش می‌رسد که نباید خودش را لو بدهد. حرف‌هایی که آماده کرده را کنار می‌گذارد و بعد بالاجبار ساکت می‌شود. به خاطر آن خنده و این سکوت است که من شروع به حرف زدن می‌کنم. حرف‌هایی که آماده کرده‌ام را می‌گویم و تمام می‌شود. مثل یک مراسم مذهبی که باید به جا آورده می‌شد، و حالا به جا آورده شده. ه

راستی گفته بودند امروز باران می بارد. ه

به ف

گفتم اگه تو بودی هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. ه

نمی‌شنید که. برا خودش تو یه گوشه دنیا داشت زندگی می‌کرد. تعطیلات کریسمس قرار بود بره ونیز و بعد هم یه خراب‌شده‌ای تو سوئیس. اما خوشحال نبود. بدون من بهش خوش نمی‌گذشت. ه

اینو فقط من می‌دونستم. ه

Tuesday, December 7, 2010

من و تو یه جوری هستیم که انگار یه دستی یه آینه گذاشته جلوی یکی‌مون و با تصویرش اون یکی رو ساخته. فقط اینکه آینه‌هه این تصویر رو با یه تاخیر یه ساله پخش می‌کنه، اینجوری می‌شه که من هی نگاه می‌کنم می‌بینم تو این مدت تنها اتفاقی که افتاده انگار جای من و تو با هم عوض شده. بعد هی نگاه می‌کنم می‌بینم من دارم همون کارای اون موقع تو رو می‌کنم و تو هم همون کارای اون موقع من رو. بعد هی می‌فهممت و می‌بینم که اصلا مهم نیست که داری چی کار می‌کنی. اصلا مهم نیست که هفته‌ای یه بار سر می‌رسی و می‌..نی به کوچیک‌ترین خوشحالی‌هایی که برای خودم جمع کردم. با خودم می‌گم لابد من هم این کارا رو کردم. بعد هی دلم آروم می‌شه و قوی می‌شم و می‌تونم که به کل قضیه مثل یه جور طنز یا یه سری قضیه تکراری نگاه کنم. به خودم می‌گم خدا من رو نگه داشت که این چیزا رو بفهمم و هی تند تند درسام رو یاد می‌گیرم. وقتی همش رو یاد بگیرم می‌تونم برم دنبال بقیه زندگیم. تو هم همین‌طور. اون‌ موقع تو هم می‌تونی بری. هرجایی که دوست داشته باشی. قول می‌دم. ه

Thursday, November 25, 2010

می‌شود که همه ما بدانیم کار درست کدام است. می‌شود که من بدانم، او بداند و همه آنهای دیگر هم بدانند که نمی‌شود. که اصلا نباید بشود. اما همین‌جوری که همه چیز همین‌قدر منطقی و مشخص است، می‌شود که من دلتنگ و عصبی بشوم. این را می‌فهمی؟

نمی‌فهمی. مثل من نبوده‌ای که برای یک مدت طولانی تنها مایه آرامش زندگی‌ات یک چیز مشخص باشد. یک چیزی که حالا مثل دیوانه‌ها سرگشته‌اش باشی. یک چیزی که به خاطرش چشمت را به روی هزار تا چیز دیگر بسته باشی. به روی هزار تا چیز بد که مدام خودشان را به تو نشان می‌دهند. چیزهایی که دیگران هم مدام نشانت می‌دهند. و تو هی نگاه نمی‌کنی. نگاه نمی‌کنی. نگاه نمی‌کنی. ه

من مثلا نمی‌بینم. شما هم ... شما هم دیگر چیزی نگویید. چیزی نگویید. باشد؟ ه

Thursday, November 11, 2010

Eternal sunshine of the spotless mind...

یک دوره‌ای بود که در آن وقتم را صرف رفتن به تمام جاهایی کردم که قبلا با تو رفته بودم. روی صندلی‌هایی نشستم که قبلا با تو نشسته بودم. چیزهایی را نگاه کردم که قبلا با تو نگاه کرده بودم. یک دوره‌ای بود که در آن تعمدا خاطراتم با تو را به یاد آوردم و اجازه دادم که به یاد آوردن خاطراتت اذیتم کند. گذاشتم که از به یاد آوردن خاطره‌های خوب و بدت داغان شوم و بعد همین‌جور به خاطره‌هایت فکر کردم تا زمانی رسید که دیگر به یاد آوردنشان آنقدرها تاثیرگذار و دردناک نبود. به همه جاهایی که با تو از آن گذر کرده بودم سر زدم و آنچیزهایی که از تو به جا مانده بود را زیرورو کردم تا مطمئن شدم که دیگر هیچ‌کدام از خاطره‌هایت نمی‌توانند من را غافلگیر کنند. ه
اینجوری از خودم محافظت کردم. اینجوری ... ه

Thursday, October 7, 2010

نمی‌شود دوباره بچه باشی؟ ه

یک بار گفتی اگر می‌خواهی نفرینم کنی بگو که الهی بزرگ شوی. البته من نفرینت نکردم. اما ... اما تو بزرگ شدی. و این برای من که آن همه به آن بچه‌ای که تو بودی دل بسته بودم، از همه سخت‌تر است. ه

Monday, September 20, 2010

زینب بلاکش هستم... از تهران

دلم که حسابی می‌گیرد، به عادت همیشه، می‌نشینم یک کمی به تو فکر می‌کنم. جدیداُ اینجوری یک ذره هم بهتر نمی‌شوم. انگار دیگر تو هم دوای درد من نیستی. این خیلی غم‌انگیز است. مثل مریض رو به موتی هستم که می‌بیند دارویی که آخرین بار نجاتش داده حالا دیگر بی‌اثر شده. این‌جوری آدم بدجوری از پیدا شدن درمانی برای دردش نا‌امید می‌شود. این بی‌اعتقادی یک جورهایی از مریضی و مرگ هم بد‌تر است. ه

کاش هیچ‌وقت آن اتفاق آخر نیفتاده بود. شاید من هنوز هم توی دلم یک ذره امیدی داشتم. یا اگر امیدی نداشتم، لااقل زخمی هم نمانده بود. الان بدجوری مثل زینب بلاکش شده‌ام. مثل آن تابستان کوفتی که همه‌مان زینب بلاکش بودیم. لااقل آن موقع گاهی خیالت می‌آمد اشک‌هایم را پاک می‌کرد. حالا که این اشک‌های بیچاره آنقدر روی گونه‌هایم می‌مانند که خودشان خشک می‌شوند. دوباره مثل قدیم‌قدیم‌ها شده. البته خیالی نیست. من بلدم چه‌طوری از این صحرای کربلا رد بشوم. اما خوب... گاهی هم یادم می‌افتد که توی این خاک یک عزیزی را دفن کرده‌ام. برای همین است که گاهی یک روضه‌ای هم می‌خوانم ... ه

Wednesday, August 18, 2010

ضریف بودن با ظریف بودن فرق دارد

چرا گریه می‌کنی؟
چه‌طور می‌توانستم جواب بدهم؟ قابل توضیح دادن نبود. حتی خودم هم درست نمی‌دانستم چرا. شاید یاد چیزی افتاده بودم.
- اینجا یه چیزی نوشته که من رو یاد یه چیز دیگه‌ای می‌اندازه.
-چی؟
-نمی‌دونم.

بعدترش بی‌خوابی به سرم زد. یکی دو قسمت از کتاب آناکارنینا را خواندم و تازه چشم‌هایم داشتند گرم می‌شدند که ناگهان فهمیدم چرا گریه‌ام گرفته بوده. همه‌اش به خاطر آن تکه کاغذی بود که تو تویش نوشته بودی «بلور ضریف». با صاد ضاد هم نوشته بودی. و راستش را بخواهی این همه‌اش نبود. نوشته بودی «بلور ضریف خودم». در حقیقت نوشته بودی «می‌خوام همه عمر مواظب این بلور ضریف خودم باشم»

به هرحال نمی‌شد توضیح بدهم برای چی گریه‌ کرده‌ام. شاید هیچ آدمی در تمام این دنیا این عبارت بلور ضریف را مثل من نمی‌فهمد. هیچ‌کس توی تمام دنیا نمی‌فهمد که بلور بودن و ظریف بودن با بلور ضریف بودن فرق دارد. و هیچ‌کس نمی‌فهمد که بلور ضریف بودن توی این دنیای دیوانه پر از خشونت چه‌قدر سخت است.

نباید می‌خواندمش. خیال کرده بودم که می‌توانم. خیال کرده بودم که دیگر گذشته. که تمام شده و می‌شود که بخوانمش و بخندم و خیالم راحت باشد که حالا در محدوده آرامش بعد از وقایع دردناکم. اما این‌جوری نشده بود. خوانده بودمش و آن چیزی که اولین بار با خواندن عبارت «بلور ضریف» در من عمیق شده بود، این بار مثل موجی نامرئی در وجودم بالا آمد و از چشم‌هایم به صورت اشک سرازیر شد.

آنهای دیگر خواب بودند. من هنوز هم داشتم گریه می‌کردم. ه

Tuesday, August 10, 2010

انگشتت رو بردار

گفت: راسته که به تو زنگ می‌زده؟ از بین همه اونایی که منتظرش بودن فقط به تو زنگ می‌زده. ه

لا اقل شش ساعت بعد فهمیدم که چرا مثل مرغ پر کنده این‌ور و اون‌ور می‌رم. ه
می‌بینی؟ انگار یه زخم باشه تو وجودم که مردم هم انگشتشون رو فرو می‌کنن توش. می‌بینی؟ ه

Tuesday, August 3, 2010

:|

مي‌گويد: قهريد.؟ ه
مي‌گويم: اوهوم
مي‌گويد: چرا؟
تعريف مي‌كنم كه چرا قهريم. تازه نصف قابل تعريف كردن ماجرا را مي‌گويم. بعد ساكت مي‌شود. يك ربعي در سكوت مي‌گذرد. بعد وقتي دارد دنده را عوض مي‌كند مي گويد: تو خيلي آزادش گذاشتي. تو بايد جمعش مي‌كردي. ه
مي‌گويم. من ناراحت نيستم كه چرا فلان كار را كرده يا بيسار كار را. فقط اينكه اين طوري به من دروغ گفت. نامردي كرد كه اين طور دروغ گفت. ه
مي‌گويد: آره براي تو مهم نيست. اما ... تو زيادي آزادش گذاشتي. ه
چيزي نمي‌گويم. بعد باز سكوت مي‌شود. بعدترش، وقتي كه فكر مي‌كنم ديگر گذشته و تمام شده، ناگهان با صداي بغض‌آلود مي‌گويد: دلم را شكست. ه
خنده‌ام مي‌گيرد كه ماجراي ما دل او را شكسته. دل من چي؟ يعني حتي نفهميدم؟ دل من هم؟ يعني شكست؟

Wednesday, July 28, 2010

یکی از آن اولین آدم‌هایی بود که فهمید ما به هم زده‌ایم و اولین کسی بود که بدون ذره‌ای ترس از ناراحتی احتمالی من، با شنیدن این خبر گفت «خوشحالم». لپ‌تاپش را باز کرد و عکس‌های دفاع را نشانم داد. گفت ببین چه‌قدر با هم فرق دارید. با خنده هم نشانم داد و بعد پرسید «حالا ناراحتی؟» گفتم «نه». گفت «می‌فهمم» و می‌فهمید.
برای همین چیزهاست که دوستش دارم. ه

Sunday, July 25, 2010

از اینجا، داخل فنا که به آن رفته‌ام، به همه عزیزان سلام می‌کنم :) ه

می‌گوید: می‌خواهی همین‌جوری به فنا بروی؟
با همان لحن مکش مرگ مایش هم می‌گوید. من هم همان جواب‌های مناسب موقعیت را می‌دهم. «من خوبم». به هر حال که حرف‌های من را نخواهد فهمید. لازم نیست برایش توضیح بدهم کاری که کرده یک جور‌هایی در گروه اغفال و تجاوز قرار می‌گیرد. به هر حال نمی‌فهمد. این را می‌شود از اس‌ام‌اس‌های جورواجورش و ایمیل‌های خیلی باحالش هم فهمید. به من اس‌ام‌اس می‌دهد که «من که گفتم ببخشید» منظورش این است که خوب من که زدم تو را له کردم گفتم ببخشید، بعد تو که له شدی هی ناله و زاری می‌کنی که چی؟ نمی‌بینی که من بعد از کشتنت معذرت‌خواهی هم کردم؟ آی خدا... تو آن بالا گاهی از پررویی بنده‌هایت شاخ در نمی‌آوری؟ یادم می‌افتد که فرموده بودند «خاطره می‌شود» و چه خاطره‌ای هم شد. برای من که خاطره خیلی قشنگی شده، این‌قدر که با یک کم تمرکز و اغراق حال تس را در آن کتاب نازنین توماس هاردی به خوبی می‌فهمم. اس‌ام‌اس می‌دهم که «مرسی برای خاطره» بعد جواب می‌فرمایند که «آره، از تو هم مرسی :)» منظورش هم که روشن و واضح است. از من به خاطر ساده‌لوحیم که کاتالیزور خوش‌گذرانی‌اش بوده تشکر می‌کند. خوب خواهش می‌کنم. این توانایی‌هایی که ما داریم را هر کسی ندارد. فقط خودمان داریم. اینجوری است که شاید دیگر هیچ‌وقت هیچ‌جای دنیا اسکلی را پیدا نکنی که بتوانی وقتی کنارش هستی اینجوری خوش بگذرانی. این‌جور رایگان و بی‌دردسر.
خوب راستش را بگویم نمی‌خواهم اینجوری به فنا بروم. یعنی نمی‌خواستم. اما خوب گاهی می‌شود که آدم به فنا می‌رود و می‌پذیرد. فقط یک لطفی می‌کنی؟ تو که خوشت را گذراندی و کیفت را کردی، یک ذره هم عذاب وجدان نداری. یعنی اصلا کاری نکردی که بخواهی برایش عذاب وجدان بگیری. اصلا هم که به باحالی و بی‌گناهی و خوبی خودت شکی نداری. یک لطفی بکن و زنگ نزن با آن لحن دوست مهربان از من راجع به قصدم راجع به رفتن یا نرفتن به فنا سوال نپرس. منظورم این است که وقتی ادای اینکه برایت مهم است که من به فنا می‌روم یا نمی‌‌روم را در می‌آوری آنجایم بیشتر می‌سوزد تا وقتی که مثل خودت- با همان پررویی همیشگی - می‌گویی که «من کاری نکردم که بخوام به خاطرش خجالت بکشم.»ه


تا به حال به فنا رفته‌اي؟

سر كار ما توي زيرزمين ساختمان است. براي همين برق‌ كه مي‌رود ديگر چشم چشم را نمي‌بيند. اما نكته مهم رفتن يا نرفتن برق نيست. نكته مهم توالت رفتن است. توي زيرزمين فقط يك توالت فرنگي داريم كه مردها مي‌روند سراغش و ما دخترها ديگر دلمان نمي‌گيرد غير از آيينه‌اش از جاهاي ديگرش استفاده كنيم. بلند مي‌شويم عين بچه آدم از 12 تا پله بالا مي‌رويم و به همه عزيزاني كه در طبقه همكف مي‌نشينند سلام مي‌كنيم و مي‌رويم توالت ايراني. بعضي اوقات كه مي‌رويم بالا، بعد از مراسم سلام و احوال‌پرسي-كه حتي اگر از شدت فشار در حال مرگ باشي هم بايد حتما اجرايش كني- وقتي مي‌روي سمت دستشويي مي‌بيني كه اي دل غافل برق دستشويي روشن است. روش بودن برق دستشويي نشانه خوبي نيست. مي‌تواند به اين معني باشد كه يك نفر توي دستشويي مشغول است و اين يعني اينكه تو بايد بروي بيرون كنار آكواريوم ماهي‌ها صبر كني يا اينكه اصلا برگردي پايين و بگذاري براي بعدا. اما گاهي از اوقات هم ممكن است يكي كه قبلا رفته دستشويي برق را روشن گذاشته باشد. براي همين ضرري ندارد اگر يك تقه‌اي به در بزني و يك امتحاني بكني. اگر خدا بخواهد ممكن است كه خالي باشد. ه
مي‌داني؟ همه اين‌ها را گفتم كه در آخر يك نتيجه اخلاقي-شرعي-اجتماعي بگيرم و آن اين است كه يك رفتار اشتباه كه خيلي هم كوچك و قابل صرف نظر باشد مي‌تواند نتايج خيلي بدي به جا بگذارد. مثلا مي‌شود كه يكي از دستشويي در بيايد و برق را روشن بگذارد و نفر بعدي كه يك دختر خانم مرتب است كه يك طبقه هم بالا آمده فكر كند كه دستشويي پر است و برود كنار آكواريوم و هي آنجا منتظر بماند كه طرف در بيايد و طرف در نيايد تا اينكه دختره خسته بشود و برود و همين‌جور كه دارد از شدت فشار خفه مي‌شود بنشيند سر گزارش نوشتن. خوب آن گزارش چه ارزشي مي‌تواند داشته باشد؟ هيچي!!! به همين سادگي‌ها مي‌شود كه يك شركت به فنا برود. كلاً به فنا رفتن يك كاري است كه به سادگي ممكن است. حالا موضوع بحث شركت باشد يا خود آدم فرقي نمي‌كند، به هر حال مي‌شود آن هم براي يك چيز خيلي كوچك بي‌ارزش. ه

Saturday, July 24, 2010

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

توی شهر که باشی
بالای سرت یک عالمه سیم‌ برق هست
آن لایه ضخیم دود و غبار
پژواک آن همه صدای آزارنده.
توی شهر
که آفتاب پشت ساختمان‌ها گم می‌شود،

می‌شود که دیو باشی
با دست‌های خونین
با یک دهان دروغگو.
اما آنجا
آنجا که آفتاب بود
آنجا که بالای سرِما، بی‌هیچ واسطه ای
فقط و فقط
آفتاب بود،
آنجا چگونه توانستی؟

روزگار غریبی است نازنین
نامردمان
در بام شهر
در زیر بارش آفتاب صبح
قلب را
-وقتی که عاشق است-
با آتش سرد بی‌تفاوتی
خاکستر می‌کنند.

حتی غریب‌تر از این،
این روزها
نامردمان
در فاصله میان هر دو جنایت
با شعر شاملو
تفريح مي‌كنند:

روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند،
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...ه



Friday, July 23, 2010

تو به سوال من جواب می‌دهی؟

می‌دانی؟ ساده‌لوح بودم و فکر می کردم که روشن‌فکرم. با این حال مهم نیست. من برای هیچ‌کدام از کارهایم پشیمان نیستم. اگر چیزی را خواسته‌ام، اگر برای داشتنش تلاش کرده‌ام و اگر در آخر فهمیده‌ام که آن چیز اصلا آن‌قدرها که من خیال می‌کردم باارزش نبوده، باز هم احساس پشیمانی نمی‌کنم. حقیقتش را بخواهی، آنجا که قلبم مثل جنازه‌ای که بالای دار تاب‌تاب می‌خورد، توی سینه‌ام معلق بود، ناگهان فهمیدم که چه‌قدر خوشبختم. الآن احساس می‌کنم که دیگر همه مشکلاتم حل شده. تناقضی باقی نمانده. فقط یک سوال کوچک هست که جوابش را نگرفته‌ام. می‌دانی؟ نمی‌دانم که چرا همیشه این مردهایند که به زنها تجاوز می‌کنند. چرا تا به حال هیچ زنی در حال انجام این جنایت دیده نشده است؟ ه

Wednesday, July 7, 2010

از تو مسمومم... ه

این جور که من تشنه‌ام
این قدر که من آب می‌نوشم
پس چرا
یاد تو در خونم رقیق نمی‌شود؟
ه

Saturday, July 3, 2010

دلم می‌خواست بیایم خانه‌تان. دراز بکشیم کنار هم و خاله‌زنکی کنیم. شاید بعدترش هم خوابمان می‌برد و بعد یک چیزی می‌خوردیم و من بر می‌گشتم. نقشه خوبی بود. از این حال بی‌حالیم هم در می‌آمدم. زنگ زدم که برنامه بگذاریم.
جواب ندادی.

این روزها چه‌قدر تلفن‌هایم بی‌جواب می‌مانند. ه

Friday, July 2, 2010

فروفرو

از حمام آمده بودم. اینجوری که هنوز پوست همه تنم خیس بود و از موهایم آب می‌چکید. خودم را توی آیینه نگاه کردم و دیدم که خوشگلم. حوله را از دور تنم باز کردم و یهو به ذهنم رسید که «جوان و تازه مثل یک اسب سالم... مثل فروفرو، اسب ورونسکی توی کتاب اناکارنینا، همان‌جوری مثل فروفرو که بی‌عیب نبود، اما خیلی خوب بود». بعد زدم زیر خنده. هیچ اسکلی توی دنیا خودش را به اسب‌‌ها تشبیه نمی‌کند، به خیالم. بعدترش که خنده‌ام تمام شد... می‌دانی؟ دلم برای تو سوخت. تصویر توی آیینه مال تو بود. داشت مال تو می‌شد. حالا دیگر فقط مال خودم است.

اشکالی ندارد. من خودم هم این‌جوری راحت‌ترم. ه