Showing posts with label از قصه‌هاي شركت. Show all posts
Showing posts with label از قصه‌هاي شركت. Show all posts

Monday, November 15, 2010

روانشناس و مدیرعامل... و من

سرکار میز من را چرخانده‌اند و یکجور گهی گذاشته‌اند. شادی دارد می رود و جایش را یک آدمی می‌گیرد که من دوستش ندارم و باهاش کنار نمی‌آیم. مدیرعاملمان جواب سلامم را به زور می‌دهد چون مثل فلانی و بیساری چاپلوسی‌اش را نمی‌کنم. جلسه‌ای که در خواست داده‌ام دو ماه است که تشکیل نشده. همین‌جوری اتفاق‌های کوچک و بی‌اهمیت جمع شده‌اند و حالم را یک جوری بدی گرفته‌اند. یکهو آمپر می‌چسبانم و می‌روم توی اتاق مدیرعامل و رسمن جرواجرش می‌کنم. صدایم را برایش بلند می‌کنم و از شش ماه قبل برای حرف‌هایم شاهد می‌آورم. آخر سر مردک مثل همیشه از من تشکر می‌کند، حق را به من می‌دهد و بدون دادن راه‌حلی من را راهی می‌کند. جلسه کوفتی رسمن هیچ نتیجه و فایده‌ای نداشته. اما من وقتی که از دفترش بیرون می‌آیم خوشحال و سرحالم.ه

گاهی هیچ‌چیز نمی‌خواهیم. یعنی یک چیزهایی می‌خواهیم. اما آن چیزها همه آن چیزی نیست که می‌خواهیم. چیزی که بیشتر از همه ما را جذب می‌کند، شنیده شدن است. روان‌شناسم می‌گوید وقت‌هایی که به موقع شنیده نمی‌شویم، به دعوا، پرخاش و افسردگی پناه می‌بریم. روان‌شناسم می‌گوید اینها راه‌حل‌های موقتند. روان‌شناسم با این حرف‌هایش اجازه لذت بردن از پیروزی کوچکم در جنگ با مدیرعاملم را از من می‌گیرد، اما نمی‌تواند من را مجبور کند که از راه‌حل عاقلانه‌تری استفاده کنم. روانشناسم مثل دکترهایی است که برای ما از مضرات شکلات می‌گویند و کاری می‌کنند که ما بعد از خوردن کیت‌کت از خودمان متنفر باشیم. ه

Wednesday, October 6, 2010

خ. یعنی خر! ه

داشتیم گزارش‌ها را می‌فرستادیم اهواز. پرینتر کوفتی هم که طبقه بالاست و من مدام بین دو طبقه در رفت و آمد بودم. خ. داشت با ا. حرف می‌زد. راجع به خر کردن رییس نمی‌دانم کدام اداره‌ای که فلان مناقصه را دست گرفته بودند و چی و چی. من هم داشتم از روی لیست پرینتر چک می‌کردم که پرینت‌ها درست و درمان برود. گزارش‌های بی‌مذهب این‌قدر زیاد بودند که دستگاه دو بار ورق تمام کرد. دفعه دوم وقتی داشتم بلند می‌شدم بروم بالا، مچ دستم را گرفت. ناگهانی و بی‌حرف. تعجب را که توی نگاهم دید گفت: من می‌رم پرینت‌ها رو می‌آرم. تو خسته شدی. ه

جمله‌ای که گفت امری نبود. اما در خودش یک‌جور امر کردن داشت. دست من را تا وقتی که دوباره سر جایم ننشستم، توی دستش نگه داشت. فشار دستش که دور مچم حلقه شده بود می‌گفت که نمی‌شود حرفش را زمین بیندازم. زور دستش از من بیشتر بود، مردانه بود،. زمخت بود، اما مهربان هم بود و آدم را وادار می‌کرد باهاش راه بیاید. ه

می‌دانی؟ یک‌وقت‌هایی بد نیست که بگذاری همه چیز مثل قصه‌های توی کتاب‌های درپیت پیش برود. یک وقت‌هایی خیلی کیف می‌دهد که برای چند لحظه همه اصرارت بر استفلال رای زنان و رفتارهای استاندارد محیط کاری را کنار بگذاری و اجازه بدهی که یک مردی با تو همان‌جوری رفتار کند که مردهای خوب فیلم‌های مسعود کیمیایی با زن‌های خوب اطرافشان برخورد می‌کنند. یک‌جورهایی مهربان و حمایتگر و البته زمخت و زورگو. این کار لا مذهب باعث می‌شود احساس خیلی خوبی به آدم دست بدهد. یک جور احساس حمایت شدن که البته ،در هر حال، نباید بیشتر از چند ثانیه طول بکشد. بیشتر از چند ثانیه، دیگر خیلی مزخرف می‌شود. مثل شیرینی زیادی که ناگهان گلوی آدم را می‌زند... ه

Tuesday, August 24, 2010

تعدیل نیرو

دیروز تودیع یکی از مهندس‌های قدیمی شرکت بود. مرد گنده تمام مدت مراسم را زار زار گریه می‌کرد. آخر مراسم، رئیس هیئت مدیره سر تکان داد و گفت: آقای مهندس ه خیلی جنتلمن بود. کاش آخر کار اینجوری نمی‌شد. کاش خر ما را می گرفت و می‌گفت پدرسوخته. ما هم می‌گفتیم پدرسوخته و تمام... دیگر اینجوری تمام نمی‌شد. جنتلمن نبودن یک بدی دارد و جنتلمن بودن هزار تا بدی.
تازه آنجا بود که فهمیدم بیچاره را تعدیل کرده‌اند. گریه‌هایش که تا آن موقع مسخره و وبی‌معنی بود، ناگهان معنای جدیدی پیدا کرد. یک معنای بد لعنتی. ه

Saturday, August 21, 2010

محبت

دوستم بارداره. بعد شنيده آب تهران نيترات داره. ترسيده و رفته يه شيشه آب معدني آورده گذاشته تو يخچال شركت كه از اون آب بخوره. بعد امروز كه رفت آب بخوره، با قيافه زارونزار از آشپزخونه برگشت. مي‌پرسم چي شده؟ مي‌گه آقاي ت (آشپز) ديده شيشه آبم نصفه است، برام از شير آب آبش كرده. ه
همين ديگه! ه

Monday, August 2, 2010

از قصه‌هاي شركت

شركت به گند كشيده شده. كارمندها تمام مدت در حال خاله‌زنكي‌اند. رئيس‌ها پرو‍ژه‌ها را پشت سر هم تعطيل مي‌كنند و بعد با يك نوع اميد واهي مي‌نشينند به محاسبه قيمت براي مناقصه‌هاي بعدي. ه
ملت ديوانه‌اند. ه