Showing posts with label از داستانهای کتابها. Show all posts
Showing posts with label از داستانهای کتابها. Show all posts
Sunday, January 30, 2011
ابلوموف رضائی
ابلوموف میخوانم. با ترجمه سروش حبیبی که به طرز تکاندهندهای خوب است. کتاب آیینه میگذارد روبروی ضعفهای شخصیتی ادمها. تا میایم فلان شخصیت داستان را قضاوت کنم، خودم یا یکی از اطرافیانم را میبینم که به جای واسیلی واسیلیف یا ایوان ایوانویچ یا هر کس دیگری توی صفحههای کتاب جولان میدهیم. این دیدن خودم توی صفحههای کتاب، این آدمهای صد تا یک غاز دور و بر ابلوموف و استراحت مداومش توی اتاق خاکگرفته بدجوری افسردهام میکند. با این حال، به خواندن ادامه میدهم. کتاب خوبی است و از آن بهتر ترجمه کتاب است. ترجمهاش خیلی دلنشین است. ه
Thursday, January 20, 2011
و حتی یک کلمه هم نگفت (۱) ه
ناگهان نگاهم به گذری افتاد که ویترین بننبرگ را تقسیم میکند. خانمی را دیدم که با دیدنش قلبم لرزید و همزمان با آن هیجان سراسر وجودم را در بر گرفت. او خیلی جوان نبود، اما زیبا بود، ساق پاهایش را دیدم، دامن سبز، کت کهنه قهوهای رنگ و کلاه سبزش را، اما قبل از هر چیز نیمرخ ظریف و غمگینش را دثیدم و برای یک لحظه- نمیدانم چهقدر طول کشید- قلبم از حرکت ایستاد، من او را در میان دو صفحه شیشهای میدیدم، میدیدمش که به لباسها خیره شده، اما در عین حال به چیز دیگری میاندیشد. حس کردم دوباره فلبم تپید، باز هم نیم رخش را دیدم و ناگهان متوجه شدم که او کته است... ه
او بود، اما متفاوت، کاملاً متفاوت با آنچه تصور می کردم. در حالی که در امتداد خیابان تعقیبش میکردم. هم غریبه به نظرم آمد و هم آشنا:«زنم که تمام شب را با او گذرانده بودم، کسی که پانزده سال است بااو ازدواج کردهام.» ه
-وحتی یک کلمه هم نگفت- هاینریش بل- ه
پ.ن. یه بار برام گفت که سرش رو بلند کرده و دیدتش. تو لحظه اول به خودش گفته این دختره چهقدر خوشگله. همه اجزای صورتش معلومن. بعد یهو دیده که دختره دوستدختر خودشه. اینو که گفت من یاد این کتاب افتادم. اون، خودش داشت همینجوری میخندید. ه
پ.ن. این کتاب رو گلگلجان به من داد. تو اون راهروی سفید و مسخره ساختمون معدن. جلو او پنجرههای قدی که آفتاب ازش افتاده بود رومون. داشت میرفت از ایران و ما داشتیم خداحافظی میکردیم. ه
او بود، اما متفاوت، کاملاً متفاوت با آنچه تصور می کردم. در حالی که در امتداد خیابان تعقیبش میکردم. هم غریبه به نظرم آمد و هم آشنا:«زنم که تمام شب را با او گذرانده بودم، کسی که پانزده سال است بااو ازدواج کردهام.» ه
-وحتی یک کلمه هم نگفت- هاینریش بل- ه
پ.ن. یه بار برام گفت که سرش رو بلند کرده و دیدتش. تو لحظه اول به خودش گفته این دختره چهقدر خوشگله. همه اجزای صورتش معلومن. بعد یهو دیده که دختره دوستدختر خودشه. اینو که گفت من یاد این کتاب افتادم. اون، خودش داشت همینجوری میخندید. ه
پ.ن. این کتاب رو گلگلجان به من داد. تو اون راهروی سفید و مسخره ساختمون معدن. جلو او پنجرههای قدی که آفتاب ازش افتاده بود رومون. داشت میرفت از ایران و ما داشتیم خداحافظی میکردیم. ه
Thursday, November 25, 2010
تس
به تس زیاد فکر میکنم. در آن فرصت سهماهه نامزدیش با مردی که دوستش داشت آرزو میکرد که تابستان هرگز تمام نشود. خیلی وقتها به این آرزوی تس فکر میکنم.
دخترک شیرین بیچاره. ه
دخترک شیرین بیچاره. ه
Wednesday, October 13, 2010
در حسرت روزگاران قدیم!! ه
آناکارنینا یک جورهایی خوشبخت بود. لااقل بعد از مرگش، آن مردک هم به فنا رفت. منظورم این است که دو سال بعد، با دنداندرد و حال نزار پا شد رفت جنگ. حداقل به خاطر مرگ آنا متاثر شده بود. آی آی آی. اگر ما بودیم که مردک به ت*مش هم نبود. لابد اگر میرفتیم زیر قطار، خیالش هم راحت میشد. مرد هم مردهای قدیم. لااقل اگر به خاطرشان میمردی مرگت هدر نمیرفت. حالا که دیگر از این خبرها نیست. حالا که دیگر اصلا خبری نیست. ای بابا!! ه
Subscribe to:
Posts (Atom)