Showing posts with label از قصه‌های درگذشتگان. Show all posts
Showing posts with label از قصه‌های درگذشتگان. Show all posts

Friday, November 26, 2010

the most beautiful suicide

آدم‌هایی هستند که وقت نا‌امیدی به مرگ فکر می‌کنند. من همیشه در اوج نا‌امیدی، آنجایی که همه چیز را یک هاله سیاه می‌پوشاند به این عکس فکر می‌کنم. اسم این عکس «زیباترین خودکشی» است. ه

On May Day, just after leaving her fiancé, 23-year-old Evelyn McHale wrote a note. 'He is much better off without me ... I wouldn't make a good wife for anybody,' ... Then she crossed it out. She went to the observation platform of the Empire State Building. Through the mist she gazed at the street, 86 floors below. Then she jumped. In her desperate determination she leaped clear of the setbacks and hit a United Nations limousine parked at the curb. Across the street photography student Robert Wiles heard an explosive crash. Just four minutes after Evelyn McHale's death Wiles got this picture of death's violence and its composure.

Friday, July 2, 2010

که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند* ه

مریم دکلمه پرویز مشکاتیان گذاشته. خراسانی می‌خواند و من را یاد بابا می‌اندازد. دارم توی ریدرم سورس‌های بیشتری سابسکرایب می‌کنم. (ای تو روح همه‌مان با این فارسی حرف زدنمان. توی بانک داشتم مقاله می‌خواندم که پیرمرد بغلی گفت «خانوم دیگه انگلیسی زبون اول این مملکته. دیگه باید قبول کرد.» بعد من انگار یهو یه چیزی تو وجودم شکست. دلم خواست گریه کنم. اما خندیدم و گفتم «آره، درست می‌فرمایید.») پرویز مشکاتیان می‌خواند: چره که بهتر از ای هيچی خونبهای مو نیست... دلم می‌خواست بروم خراسان را بگردم. مردمش را ببینم. آدم‌های مثل بابا و عمه را که توی کویر عاشق می‌شوند و شعر می‌گویند و نان می‌پزند و دوتار می‌نوازند. آ دم‌های مثل بابا و عمه را که با بچه هایشان قشنگ قشنگ حرف می‌زنند و وقتی می‌میرند آدم‌ها دلشان برایشان تنگ می‌شود. مثل خود مشکاتیان که وقتی مرد تو از بند هفت زنگ زدی و گفتی که هم‌بندیم دارد برای مشکاتیان گریه می‌کند. دارم سورسهای تازه سابسکرایب می‌کنم. می‌رسم به بلاگ «قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد». سابسکرایب نمی‌کنم. از لج تو که همه بند‌های زندان را باهات آمدم و اینجور فارغ از منی، فقط چون تو چند بار از این بلاگ مطلب شر کرده‌ای، سابسکرایب نمی‌کنم. پرویز مشکاتیان می‌گوید: یقین درم اثر امشو به های های مو نیست... که یار مسته و گوشش به گریه‌های مو نیست. یاد بابا چشم‌هایم را غلغلک می دهد. فرزانه عاقل ظاهر می شود، می‌گوید: «آدم‌های مرده را باید ول کنی که بروند، فقط چون برگشتنی نیستند. هر کسی هم که برنگردد مرده است. باشد؟» من سرم را پایین می‌اندازم. بعد بلاگ زرافه را هم سابسکرایب می‌کنم.
مشکاتیان خواندنش را تمام کرده. ه

*شاملو

Monday, August 24, 2009

گواهی پایان دوره دبستان

بگو چی پیدا کرده‌ام. لابلای همه احکام کارگزینی و فیش‌های حقوقی ۳۰ و چند سال خدمت صادقانه‌اش... لابلای جزوه‌های درس شیمی و جبر مربوط به دهه ۱۳۳۰-۱۳۴۰ و رزومه کاری‌اش که شامل گواهی پایان تمام دوره‌هایی که شرکت مخابرات ایران آنها را برگزار کرده می‌شود... حتی فکرش را نمی‌کنی... چیزی پیدا کرده‌ام که از کارت پایان خدمت در حال پودر شدنش و تمامی مدارک دبیرستان و کارنامه‌های کنکورش بامزه‌تر است.
من گواهی پایان دوره ششم ابتداییش را پیدا کرده‌ام. با عکس منحصر به فردی از دوران کودکی فراموش‌شده‌اش. عکسی از غلامحسین جوان (کودک، در حقیقت) با کله کچل و کت و شلواری که در عکس سفید به نظر می‌رسد. عکسی که در آن با نگاهی جدی و در عین حال کمی هراسان به دوربین خیره شده. عکسی که با بزرگسالی و پیریش در دماغی عقابی و چشم و ابرویی سیاه مشترک است.
اگر بود کلی می‌خندیدیم. اگر بود کلی مسخره‌بازی در می‌آوردیم. هیچ‌وقت هم اعتراض نمی‌کرد. با ما می‌خندید. به اینکه ما بهش اطمینان بدهیم که در کودکی فوق‌العاده زشت بوده اهمیت نمی‌داد. این عکس در هر موقعیت دیگری می‌توانست مایه تفریح کل خانواده باشد.
حالا دیدن این عکس اشک به چشمم می‌آورد. شاید دلم برایش تنگ شده. ه

Sunday, July 26, 2009

یاد آن روزی افتادم که آن سوهان مسخره را دستت گرفته بودی و دستت به سوهان زدن قوت نمی‌داد. دیدنت در آن حال غم‌آور بود. این‌قدر که بگذارمت و بگریزم، نکند که ذهنم تو را با آن مردی که قوی‌ترین آدم دنیا بود مقایسه کند.
این خاطره نقطه پایان همه دلتنگیم بود. با خودم گفتم بعد از این دیگر هرگز به خوابت نخواهد آمد، کم‌کم فراموشش می‌کنی. این خاطره هم در تو می‌میرد... ه

Thursday, June 18, 2009

قطعه 222

از طبقه بالا صداي گريه مي‌آمد و من توي آن همه به هم‌ريختگي، ميان كيسه‌هاي سيمان و وسايلي كه جابجا روي زمين رها شده‌ بودند، مثل موجودي كه از سياره ديگري آمده باشد، مبهوت ايستاده بودم. به مادرم گفتم نترس. اينكه فرشته گريه مي‌كند هيچ معنايي ندارد. هميشه اميدي هست و بعد از پله‌ها بالا رفتم. بوي مرگ مي‌آمد. حتي از اين هم بدتر. بوي خبر مرگ مي‌آمد. با خودم گفتم بايد خانه را تميز كنيم، پيش از اينكه مهمان‌ها سر برسند.

هر كسي گاهي از خودش مي‌پرسد كه مرگ چيست. مرگ براي من هميشه مفهومي جداي از مراسم عزاداري بوده. مفهومي جداي از قبرستان، غسالخانه و تسليت‌هاي مداوم. مرگ براي من ...

آنجا پاي قبر كه ايستاده بودم، خيره به بدن تكيده‌اش، خيره به صورتش كه رو به قبله روي خاك بود با خودم گفتم مرگ اينست. مرگ خاك است. خاك رس نرمي كه وقتي مردم خيلي به دهانه گور نزديك مي‌شوند روي صورت مرده مي‌ريزد. من آنجا كه ايستاده بودم پدرم را ديدم كه مثل يك ماهيِ مرده بود. هنوز تازه و هنوز زيبا. انگار كه تازه به خواب رفته باشد. با اين همه در خودش چيزي داشت كه من را مطمئن مي‌كرد بهترين جا براي اين ماهي مرده درعمق آن گور دو طبقه است. عجيب بود كه من مي‌دانستم آنجا بهترين جا براي نگه داشتن سرخي پولك‌هاي آن ماهيِ عيد است. دستهايم روي شانه‌هاي فرشته بود و دست‌هاي كسي روي شانه‌هاي من و نگاهم را به عمق قبر دوخته بودم كه ديگر كسي را نبينم. هيچ كدام از اين فاميل‌هاي عروسي و عزا و بيشتر عزا تا عروسي.

كمتر كسي به من تسليت گفت. با خودم فكر كردم شايد چون من كمتر ميان اين آدم‌ها ظاهر مي‌شوم. شايد اصلا من را نمي‌شناسند. يا شايد چون من نگاهشان نمي‌كنم. وقتي تسليت مي‌گويند، مثل انجام وظيفه‌اي و حالا كه ديگر اصلا تسليت هم نمي‌گويند. به من كه دُديِ بابا بودم. اما ديگر مهم نبود. با خودم گفتم كه تمام شده است.

يكي از اولين فكرهايي كه بعد از آن گريه‌هاي فرشته در ذهنم پا گرفت اين بود كه حالا بابا همه چيز را مي‌داند. همه چيز را. حجم بزرگي از واقعيت كه لابد اول مي‌ترساندش و بعد كم كم تبديل مي‌شود به تفاوتش با آدم‌هايي كه نفس مي‌كشند. از خودم پرسيدم كه راجع به من هم همه چيز را مي‌داند؟ حالا با من قهر مي‌كند؟ يا از در تو مي‌آيد و مثل آن دفعه‌اي كه مرا از پنجره ديده بود اخم مي‌كند و تلخ نگاهم مي‌كند؟

قطعه 222. تكه زميني پوشيده از خاك كه آدم را ياد كتابها مي‌اندازد. آدم را ياد گورستان‌هاي كتابهاي جلال مي‌اندازد. قطعه 222، آنجايي كه من ماهي كوچكم را دفن كرده‌ام. ه

Saturday, December 8, 2007

بیمارستان خود را چگونه گذرانده اید؟؟؟؟؟

دو سه تا قضیه هست که حتماً باید اینجا بنویسمش ... یکی از بی اهمیت ترینشون شرح حال هم اتاقی های بابامه. تو این سه هفته ای که بابام تو بیمارستان بود چهار تا هم اتاقی عوض کرد که هر کدوم از اون یکی خنده دار تر بود ... اولیشون یه کشاورزی بود که تو حوالی قم یه عالمه گاوداری و زمین کشاورزی و مجتمع پرورش ماهی داشت... از این کشاورزهای نمونه بود... از همه لوحهای تقدیری هم که از دولت ها مختلف گرفته بود عکس گرفته بود و با خودش داشت و هی در می آورد به همه نشونشون میداد. هی هم برا بابای من می شمرد که نه تا بچه دارم و سی تا نوه و سومین نتیجه ام هم تازه دنیا اومده.... بابای من هم با 4 تا بچه که همگی مجردن حسابی پیشش کم می آورد.... چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که این کشاورزه هم سن و سال بابای من بود اما از لحاظ قدرت بدنی و سلامت جسمانی با بابام از زمین تا آسمون فرق می کرد. یه بار اومدن تو اتاق بیهوشش کنن... هر چی بهش داروی بیهوشی زدن بیهوش نشد که نشد... من هم همون جا تصمیم گرفتم که در اولین فرصت ممکن برم تو یه روستا یه خونه بخرم و گاوداری راه بندازم که سالم بمونم... بعد از این آقاهه یکی عرب الجزایری اومد...دو روز اولی که اونجا بود ما فک میکردیم که فارسی بلد نیست ... بس که مارمولک بود ... بعد از دو روز رو کرد که کارمند سفارته و عین بلبل فارسی حرف میزنه... مرتیکه خر از بابای بیچاره من امتحان گزینش گرفته بود: شیعه ای یا سنی؟؟ نماز می خونی؟؟ حج رفتی؟؟ سوره حمد رو بخون ببینم چه جوری میخونی... آخرم افاضات فرموده بودن که" من عرب نیستم، من بربرم"... فکرشو بکن... در تمام طول تاریخ بربریت نشانه وحشی گری و جهالت بوده ... بعد این احمق به بربر بودنش افتخار هم میکنه... حالا اینا به کنار... اونی که از همه بامزه تر بود این بود که یه روز که من اونجا بودم و این یارو هم هنوز رو نکرده بود که فارسی میفهمه، مسئول غذا اومد و یه پیاله آب گوشت گذاشت جلوش و به من گفت یه جوری حالیش کن که باید اینو بخوره... من هم رفتم بالا و اومدم پایین و خودمو کشتم و آخرش گفتم
...PleAse eAt YoUr waTer of MeaT...
:) بعد اونم سرشو تکون داد و گفت " فهمیدم، نمیخوام" ... خوب بعد هم من ضایع شدم
سومین آقایی هم که اومده بود طرفدار طالبان بود چون اعتقاد داشت که ملا محمد عمر بهتر از هر رهبر دیگه ای میتونه امنیت رو برقرار کنه، چون عرضه داره که قانون شکن ها رو در جا اعدام کنه... واسه خودش آدم حسابی بودها... اما خوب یه ذره دیکتاتور بود و یه ذره هم دیوونه.اما در عوض یه پسر داشت که اسمش کسری بود و خوشگل هم بود و همه ما خوب میدونیم که میشه از بدیهای آدمها به خاطر نکات مثبتی که در وجودشونه چشم پوشی کرد. ه
این بود انشای من راجع به هم اتاقیهای بابام ... ضمناً گاهی این بلاگ اسپات قاط می زنه و به همین دلیل من نمی تونم پشت سر هم پست بگذارم که این خودش نکته مثبتیه چون باعث میشه کمتر مخ شما رو بخورم :)ه