Monday, June 14, 2010

زیبا نیست؟ ه



عروسک ونوس دولنی وستونیس
ساخته شده در ۲۵هزار تا ۲۹ هزار سال قبل از میلاد مسیح
جنس سرامیک
کشف شده در اروپای مرکزی، کشور چک

این عروسک تنها تلاشی برای به تصویر کشیدن زیبایی زنانه نیست، بلکه نمادسازی ظریفی از باروری و نشانه‌ای از هوش هنرمندانه انسان‌های اولیه است. با پوشاندن قسمت بالای ناف عروسک، به شکلی مشابه با آلت تناسلی زنانه می‌رسیم. پوشاندن قسمت پایین ناف نیز شکلی مشابه با آلت تناسلی مردانه می‌سازد. وجود هر دوی این شکل‌ها در یک جسم واحد و ترکیب آنها به صورت یک زن که خود نمادی از باروری است، نشانه هوش فوق‌العاده‌ سازنده اثر است. ه


Sunday, June 13, 2010

هم موهایش را و هم سبیل‌هایش را رنگ سیاه کرده. اسم دخترش گلناز است. می‌خندد و می‌پرسد: «بی‌حس کنم؟» می‌گویم:« لطفا، من طاقت درد ندارم». می‌گوید «چیزی نیست. بیشتر از درد، ترس دارد. وگرنه دردهای بدتر را هم آدم می‌تواند تحمل کند.»
راست می‌گوید. می‌دانم که راست می‌گوید اما می‌گویم: «بی‌حس کنید. ترس هم خودش به اندازه کافی بد هست.» می‌گوید «چشم. اینجا صاحبکار من شمایید.» می‌خندد. سبیل‌های سیاهش بالای لبش پهن می‌شوند. ه

آن روز! ه

دیروزش ۲۲ خرداد بوده. توی خیابان انقلاب که راه می‌رفته نگهش داشته بودند و ازش پرسیده بودند که از کجا می‌آید و کجا می‌رود. ازش عکس گرفته بودند و آدرس کلاس زبانش را چک کرده بودند. خیلی نترسیده بوده. کاری نمی‌کرده که بخواهد به خاطرش بترسد. از امتحان زبان بر می‌گشته، پیاده، از توی پیاده‌رو. مثل همیشه.

فردایش سالگرد پدرش بوده. سالگرد زندان رفتن دوستش هم بوده. سالگرد اعلام نتیجه انتخابات هم بوده.

لابد برای همین چیزها زنگ زده که حالش را بپرسد. زنگ زده حالش را هم پرسیده. طولش نداده. فقط می‌خواسته صدایش را بشنود که بداند سالم است، سر جای خودش است، تلفنش را جواب می‌دهد و حالش خوب است. خوب خوب. برای همین چیزها زنگ زده و فقط پرسیده خوبی؟ جواب شنیده که خوبم و همین. دیگر چیزی برای گفتن نمانده بوده. خداحافظی کرده. تازه بعدترش، وسط خواندن یک مقاله بی‌ربط، یادش افتاده که طرف اصلا حالش را هم نپرسیده. خنده‌اش گرفته. سرش را کج گرفته و خیره به ورق‌های روبرویش از خودش پرسیده چطور می‌تواند که حتی حالم را نپرسد؟ چطور می‌تواند به دوستی که زنگ زده، بعد از چند وقت زنگ زده، فقط با سه کلمه -سلام-خوبم-خداحافظ- جواب بدهد؟ خیره به ورق‌های روبرویش سرش را تکان تکان داده و لبخند زده. یاد این افتاده که قرار بوده تا آخر دنیا دوست‌های همدیگر بمانند. خوب نمانده‌اند. دنیا که تمام نشده.

گریه نکرده. دیگر به این چیزها فکر هم نکرده. تمام شده بوده. ه

Wednesday, June 9, 2010

باتوم خاطره! ه

بگو نگویند
این رسانه‌های بیگانه
که پارسال این موقع‌ها
چطور به ذهن‌های ما تجاوز می‌شد
بگو نگویند
که دیگر تحمل ندارد
مغزم
این فشار خاطره را

Tuesday, June 8, 2010

از زبان سینه‌ام

اگر یاد تو یک پرنده باشد
که من از قفس سینه‌ام پروازش داده‌ام
حالا
خوب می‌دانم
که قفس‌ها هم گاهی
دلشان
برای پرنده‌ها تنگ می‌شود. ه

Sunday, May 30, 2010

عادت‌ قلبانه

دیگر، قلبم، کم کم، دارد از جلز و ولز می‌افتد. مثل خونی که تا همین چند ثانیه قبل از زخمی فوران می‌کرده و حالا می‌بینی که دارد بند می‌آید. این را از فاصله‌هایی که میان اشک‌هایم افتاده می‌فهمم. این را از بازگشت به همان فرزانه‌ای که بودم، همان فرزانه‌ای که از غم‌هایش حرفی نمی‌زد می‌فهمم. این را از اینجا می‌فهمم که دیگر می‌دانم کسی نیست که به غرغرهایم گوش کند و از یادآوری این موضوع اشک به چشم‌هایم نمي‌آید. دیگر دارم عادت غرغر کردن را هم کنار می‌گذارم. و عادت یادآوری خاطره‌های خوبم را. و عادت یادآوری خاطره‌های بدم را. و عادت دلتنگی برای آن یک تکه از دنیا که دوستش داشتم را و عادت گوش دادن به صدای آن طبلی که می‌کوبید، محکم و منظم می‌کوبید را. (یکبار هنوز مهر ماه بود که سر گذاشته بودم به گوش دادن صدایش وقتی که تند تند می‌کوبید، مثل قلب گنجشک‌ها تند تند می‌کوبید و بعد گرفته بودمش توی دست‌هایم تا اینکه از تب و تاب افتاده بود و ضرباهنگ همیشگیش را بازیافته بود). عادت تکیه کردن را هم کنار می‌گذارم، که تازه‌ترین عادت من بود و شیرین‌ترین عادت من بود و برای من مثل مداد بود برای بچه‌های دبستانی (که دوست دارند همیشه سر مدادشان تیز باشد و برای همین هی می‌تراشندش و من هم دوست داشتم که شانه‌هایم دلشان به تکیه‌گاهشان گرم باشد و همین بود که دیگر به آن تکه دیوار صاف کوچک آو یخته بودم و همین بود که مدادم تمام شد).

انگار دیگر قلبم دارد از جلز و ولز می‌افتد، مثل زخمی که کم‌کم خونش بند بیاید... ه

Tuesday, April 6, 2010

اهداء عضو

قلب آدم‌ها یک تکه گوشت نیست، یک مشت براده آهن است. اگر کسی را دوست داشته باشی براده‌ها توی سینه‌ات به آن سویی پرواز می‌کنند که به آن آدم نزدیک‌تر است. مثل گل‌های آفتابگردان که مدام سرشان را به سوی خورشید می‌گردانند، براده‌های کوفتی مدام توی آن فضای تنگ میان دنده‌ها، در شلوغی آن همه رگ و لوله و اندام‌های تنفسی، می‌چرخند تا در کمترین فاصله از آن آهن‌ربای عزیز قرار گیرند.
قلب‌ها نمی‌شکنند، فقط گاهی آهن‌ربای عزیز با آنها همان کاری را می‌کند که بچه‌های مدرسه‌ای در کلاس علوم با براده‌های آهن می‌کنند. بچه‌ها براده‌ها را روی کاغذ می‌ریزند و آهن‌ربایی را زیر کاغذ تکان تکان می‌دهند. براده‌های روی کاغذ به عشق آن آهن‌ربای نامرئی به جلز ولز می‌افتند و آنقدر روی کاغذ به این سو و آن سو می‌دوند تا بچه بازیگوش خسته شود. بعد بی‌جان و خسته روی کاغذ مثل یک مشت خاک بی‌ارزش باقی می‌مانند، در حالیکه توی ذهنشان خاطرات آن بستگی شیرین با آهن‌ربای نامرئی را مرور می‌کنند.

قلب‌ها یک مشت براده آهنند! من مال خودم را بعد از مرگ، به قصد ارتقای استانداردهای آموزش، به یک مدرسه اهدا خواهم کرد. ه