Wednesday, August 19, 2009

تو؟؟؟ ه

به من می‌گوید نمی‌خواهم بروم دکتر قرص بگیرم که بعد کچل بشوم و یک بدبختی به بقیه بدبختی‌هایم اضافه کنم.

این‌ها را می‌نویسم که اگر یک روز گذارت به این‌جا افتاد و دیدیشان، بفهمی که از سر دلخوشی زیاد نبود که هر دو خط موبایلم را خاموش کردم و گذاشتم که یادم برود که اصلا می‌شناختمت. این‌ها را می‌نویسم که دیگر مجبور نباشم زحمت توضیح دادن به تو را هم تحمل کنم.

پ.ن. این روزها سرگیجه دارم در حد تیم ملی. تو که از این چیزها خبر نداری طبیعتاً! ه

Tuesday, August 18, 2009

وقتی پولدار بشوم!!! ه

نمی‌دانم چه‌طور با هم هماهنگ می‌کنند. منظورم اینست که آدم از همچین موجوداتی، با آن قیافه‌های سرد و بی‌روح هیچ انتظار ندارد که این‌قدر باهوش باشند. شاید از طریق لوله‌ها باشد. منظورم این است که همه این شیرها به شبکه لوله واحدی وصل شده‌اند و خوب لابد همین‌جوری به هم خبر می‌دهند. وگرنه چه طور ممکن است که مثلا شیر آب حمام بفهمد که همین دیشب شیر آشپزخانه را تعمیر کرده ایم و حالا نوبت اوست که با چکه چکه کردنش اعصاب اهل منزل را به گند بکشد.
من چیزی حدود ۲۰ سال وقت صرف کردم که خودم را مجاب کنم که احتمال ندارد یک مشت شیر و لوله بتوانند همچین کاری بکنند. اما باید اعتراف کنم که بعد از ۲۰ سال مطالعه بی‌وقفه به این نتیجه رسیدم که شبکه آب‌رسانی خانه ما کاملا هوشمند است و با هدف آزار هرچه بیشتر خانواده رضائی برنامه‌ریزی و طراحی شده است.
بعدها که بزرگ شدم، اگر خیلی پولدار شدم اینقدر احمق نمی‌شوم که بروم لیموزین و ویلای فلان جور بخرم. من رویای خیلی بهتری دارم. می‌خواهم یک لوله‌کش استخدام کنم که با هدف ضایع کردن شیرهای آبمان روزانه ۲۴ ساعت وقتش را در خانه‌مان صرف کند. ببینم آن‌وقت می‌خواهند چه کار کنند، این شیرهای بی‌پدر و مادر :) ه

هیس!!! ه

گفت چرت ساعت ۱۲ توی توچال!

بگو دیگر این چیزها را نگوید. یک بار دیگر این مزخرفات را یادآوری کند در جا می‌زنم زیر گریه. ه

Saturday, August 15, 2009

:)

خوب اول کار همه عاشق و معشوق همند. اما این دو نفر خوب به هم می‌آیند. با آن خنده‌های محجوبانه و حرف‌های درگوشی‌شان. من که دوستشان دارم. دوست دارم بنشینم نگاهشان کنم که آن‌طور جوان و قشنگ... خوب ... منظورم این است که در هماهنگی کنار هم نشسته‌اند.

فلانی حسابی خسته است. این چیزها خوشحالش نمی‌کند. تو که باید خوب بدانی. برای من چندان مهم نیست اگر فلانی با «دوست نداشتن‌»هایش این همه شادی را زیر سوال ببرد. به فلانی هم حق می‌دهم. می‌بینی چه مهربان شده‌ام؟

دلش برای تو هم تنگ شده. زیاد پیش می‌آید که برود توی اتاق و ببیند که برادرش نشسته پای تلفن. هیچ هم سخت نیست که حدس بزند آن‌طرف خط کی دارد حرف می‌زند. بعد هم خوب یاد تو می‌افتد. الآن دو ماه است که دل تلفنش هم تنگ شده. اشکالی ندارد. برگردی همه این‌ روزها جبران می‌شوند. مدام به هم تلفن می‌کنید. مثل قدیم‌ها و مثل قدیم‌ها مدام دعوایتان می‌شود :)

بهش بیست روز دیگر وقت می‌دهم. نیاید خودش می داند و خودش. یا تا بیست روز دیگر اینجاست یا...

اهم، اهم... یک نفر برود دنبال کارهای دانشگاه من. لطفا! ه

Saturday, August 8, 2009

آدرين جلالي



من آنجا بودم. پشت در آن بيدادگاه! كار خاصي هم نمي‌كردم. شعاري چيزي نمي‌دادم. فقط زير آفتاب، توي آن خياباني كه از آسفالت كفش هم آتش مي‌باريد، ايستاده بودم.
با خودم گفتم موقع رفتن اگر بگذارند پرده‌هاي ماشين را كنار بزند مي‌تواند من را ببيند كه كنار مادرش، پشت رديف سربازهاي ضد‌شورش ايستاده‌ام. شايد خوشحال شود كه مادرش وسط آن ميدان جنگ تنها نيست.
ه

Thursday, August 6, 2009

چيزي نيست. ما همه خوبيم. ديگر عادت كرده‌ايم. علي هم دارد عروسي مي‌كند. خودش خبر خوبي است. نيمه‌شعبان كنار برج ميلاد آتش‌بازي مي‌كردند. مي‌بيني؟ در نبود تو هنوز جشن و شادي زنده است. توي خيابان شربت و شيريني پخش مي‌كنند و اصلا يادشان نمي‌آيد كه همين چند روز قبل بود كه...
اول كتابت نوشته بودم: تو را من چشم در راهم. اما كتاب را به تو نرسانده‌اند. فقط از پشت شيشه نشانت داده‌اند كه همچين كتابي هست. همچين كتابي با همچين نوشته‌اي در صفحه اولش. بعد مادرت تلفن كرد و با لرزان‌ترين صداي ممكن به من گفت كه ...
چيزي نيست. عين كتابي كه براي تو فرستادم را خودم هم دارم. با آن جلد بنفشي كه همرنگ يكي از تي‌شرت‌هاي توست. رفتم توي سالن خنك يك بانك و اولش نوشتم: تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
دروغ گفته‌ بودم. مگر اينكه تمام ساعات شبانه‌روز را شباهنگام به حساب آورده باشم. شايد براي همين كتاب لعنتي هيچ‌وقت به دستت نرسيد. حالا ديگر اصلا مهم نيست. حالا كه مادرت به من گفته «شايد چند ماهي طول بكشد». چند ماهي؟ چند ماه؟
چيزي نيست. فقط اينكه وقتي برگردي لابد علي ديگر عقد كرده. دختر خوبي است. اصلا تو را نمي‌شناسد. اصلا خبر ندارد كه وقتي من با صورت خندان روبرويش كنار علي مي‌نشينم، تو جايي دور از ما زير نو چراغ هميشه روشن سلولت هيچ كتابي براي خواندن نداري. اما وقتي برگردي...

گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نمي‌كاهم. ه

Saturday, August 1, 2009

و بر هر نعمتی شکری واجب...ه

خوب، خدا را شکر که عناصر برانداز بی‌پدر و مادر به همه کثافت‌کاری‌هایشان اعتراف کردند. آدم صورت واقعی این افراد مخملی‌کن را که می‌بیند هیچ باورش نمی‌شود که اینها همان آدم‌های دیروزی هستند. همان افراد بی‌تربیتی که این‌قدر از اصول نظام اسلامی فاصله گرفته‌اند، باید حتما بروند زندان تا بفهمند که مرکز و هسته اصلی این نظام رهبر ماست. خدا را صدهزار مرتبه شکر که در این انقلاب و نظام افراد هوشیاری مثل رهبر عظیم‌الشأن وجود دارند. وگرنه این افراد گرگ‌صفت با ما چه‌ها که نمی‌کردند. ه

امروز چشمم به روی حقیقت باز شده‌است. فردا اگر ببینمت که توی یکی از برنامه‌های صدا و سیما داری به کثافت‌کاری‌های جورواجورت اعتراف می‌کنی هیچ تعجب نمی‌کنم. شاید خودم باید می‌فهمیدم پسر دانشجویی که خانه مجردی و اینترنت پرسرعت داشته باشد ریگی به کفش دارد. حالا که این‌قدر خر بودم و نفهمیدم تا آخر عمرم از مقام معظم رهبری و سربازان گمنام امام زمان متشکرم. ه