Tuesday, April 6, 2010

اهداء عضو

قلب آدم‌ها یک تکه گوشت نیست، یک مشت براده آهن است. اگر کسی را دوست داشته باشی براده‌ها توی سینه‌ات به آن سویی پرواز می‌کنند که به آن آدم نزدیک‌تر است. مثل گل‌های آفتابگردان که مدام سرشان را به سوی خورشید می‌گردانند، براده‌های کوفتی مدام توی آن فضای تنگ میان دنده‌ها، در شلوغی آن همه رگ و لوله و اندام‌های تنفسی، می‌چرخند تا در کمترین فاصله از آن آهن‌ربای عزیز قرار گیرند.
قلب‌ها نمی‌شکنند، فقط گاهی آهن‌ربای عزیز با آنها همان کاری را می‌کند که بچه‌های مدرسه‌ای در کلاس علوم با براده‌های آهن می‌کنند. بچه‌ها براده‌ها را روی کاغذ می‌ریزند و آهن‌ربایی را زیر کاغذ تکان تکان می‌دهند. براده‌های روی کاغذ به عشق آن آهن‌ربای نامرئی به جلز ولز می‌افتند و آنقدر روی کاغذ به این سو و آن سو می‌دوند تا بچه بازیگوش خسته شود. بعد بی‌جان و خسته روی کاغذ مثل یک مشت خاک بی‌ارزش باقی می‌مانند، در حالیکه توی ذهنشان خاطرات آن بستگی شیرین با آهن‌ربای نامرئی را مرور می‌کنند.

قلب‌ها یک مشت براده آهنند! من مال خودم را بعد از مرگ، به قصد ارتقای استانداردهای آموزش، به یک مدرسه اهدا خواهم کرد. ه

Wednesday, March 31, 2010

واقعیت زندگی

می‌شود که بنشینی سریال کره‌ای ببینی.
- جوانگ این کارو با من نکن. ما همین سه روز پیش نامزد کردیم.
- نه یه‌یانگ! من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.
- چه‌طور می‌تونی این کار رو بکنی؟ بیا با هم حرف بزنیم.
- حتی اگه سال‌ها فکر کنم هم باز نظرم عوض نمی‌شه.

می‌شود که آدم دلش بخواهد که بمیرد. نه فقط چون که این فیلم‌ها خاله‌زنکی است بلکه چون می‌شود که این چیزهای خاله‌زنکی هم درست از آب در بیایند. می‌شود که بخواهی بمیری از بس که زندگی می‌تواند خاله‌زنکی باشد. ه

:)

اول. عبارت فوق‌العاده آشنایی است: «عید شما مبارک». البته یک جورهایی ترجیح می‌دادم به هم بگوییم «نوروز خوبی داشته باشید» یا همچین چیزهایی. اما خوب حتی خودم هم مدام همان عبارت همیشگی را می‌گویم. من از آن آدم‌هایی هستم که شجاعتشان را در لحظه اخر از دست می‌دهند. مثل کسی که می‌دود، می‌دود، می‌دود، شتاب می‌گیرد و همین که لحظه پریدن می‌رسد می‌ایستد. همین می‌شود که هی با خودم تمرین می‌کنم که نگویم عید شما مبارک و همین که دست آدم روبرویی را می‌گیرم انگار کسی دکمه‌ای را فشار می‌دهد که من را به عروسک سخنگو تبدیل می‌کند. حالا غرض از این حرف‌ها این بود که به شما بگویم: عیدتان... نه نوروزتان... پیروز... یعنی مبارک... خلاصه خوب باشد دیگر!ه

دوم. آدم را آنجوری بغل می‌گرفت که مثلا اگر سوپرمن بخواهد از خطر نجاتت دهد بغلت می‌گیرد.یک جوری که مطمئن باشی هر اتفاقی بیفتد از بغلش جدا نمی‌شوی. مثلا نمی‌افتی، اینقدر که بازوهایش دور تنت محکم هستند. هنوز هم همان‌جوری‌هاست. اما یک چیزهایی هم عوض شده. یک چیزی آنجا توی قفسه سینه‌اش جوری عوض شده که ... جوری که دیگر به خیال آدم نمی‌رسد که توی آغوش سوپرمن است. از کجا معلوم که هیولا نباشد. یا از این موجوداتی که هنوز هیولا نشده‌اند، امادیگر چیزی هم نمانده... چه می‌دانم؟ مثل فیلم‌ها مثلا... ه

سوم. فاکس سیریز روزگار من را از این رو به آن رو می‌کند. از همه بیشتر خانواده سیپمسونز را دوست دارم. لعنتی‌ها با آن قیافه‌های زردنبو و بدشکلشان من را می‌خندانند. شوهره را به عنوان نماد حماقت می‌پرستم. یک جورهایی... خوب ... انگار که به جای من با آن زنک موآبی ازدواج کرده باشد... از این اشتباه‌ها پیش می‌اید. ه

چهارم. بهار چیز خوبی است. به ما برگ‌های سبز و خلوتی خیابانهای همیشه شلوغ تهران را هده می دهد. به ما می گوید سال سخت تنهایی گذشته. در گوش ما زمزمه می‌کند که زندگی هنوز هم جریان دارد، حالا هر کسی که رفته باشد و هر کسی که مانده باشد فرقی نمی‌کند. زندگی برای خودش جریان دارد.

Sunday, March 14, 2010

no one was there, I was alone!

بعضی از احساسات را باید بنشینی بهشان فکر کنی تا در وجودت پا بگیرند. باید بنشینی بهشان شاخ و بال بدهی. باید هی به خودت یادآوری کنی که در فلان موقع این حس در من قوی بود و به فلان دلیل قوی بود. باید بروی سراغ دفتر خاطرات‌هایی که تحت تاثیر آن حس قوی نوشته شده‌اند. باید بنشینی آنها را بخوانی و بگذاری همان حس دوباره به وجود بیاید و زیاد شود تا اینکه بی‌تابت کند.

این روزها زیاد کار می‌کنم. کارهای بیخود و باخودی. فرصت نشستن و خاطره بافتن و فکر کردن را از خودم می‌گیرم و همین‌جوری‌هاست که بیست وچهار ساعت شبانه روزم را خوش و خرم می‌گذرانم. اگر فرصت کنم و بنشینم به نقاشی کردن که دیگر هیچ کدام از فاکتورهای زندگی شاهانه را کم نخواهم داشت. کار مثل خاک می‌ماند، آتش بی‌تابی آدم را سرد می‌کند.

امسال اولین عیدی است که بدون بابا می‌آید. اولین عیدی است که بابا به من عیدی نمی‌دهد. اولین عیدی است که نیست برای بوی سنبل ذوق کند. کلاً اولین عیدی است که بابا نیست. دلم برایش تنگ شده اما نمی‌توانم به این دلتنگی فکر کنم. حق ندارم. اگر این کار را بکنم آن گریه بی‌پایانی که نباید شروع شود شروع می‌شود. نباید بروم سراغ خاطره‌هایم. باید خاطره‌ها را بگذارم لای ورق‌های دفترهای رنگ‌وارنگم خاک بخورند و بپوسند. باید خاطره‌های امسال را بگذارم همین طرف سال تحویل بمانند و خودم بروم آن طرف که از دستشان در امان بمانم. فکرها را هم باید بگذارم.

همه چیز را باید بگذارم. خودم، به تنهایی، باید از این دروازه رد شوم. ه

متولد اردیبهشت جذاب است :> ه

من یه دختردایی دارم که برام میل‌های زرد می‌فرسته. من هم میشینم همشون رو می‌خونم. کار فوق‌العاده فان و سرگرم‌کننده‌ایه! وقتی پایان‌نامه داشتم مثل یه لیوان آب خنک بود برا عمله‌ای که تو ظهر تابستون باید کف خیابون بی‌سایه‌ای آسفالت داغ بریزه. عناوین تعدادی از این ایمیل‌ها عبارتند از: خشونت علیه کودکان، لوازم یدکی باسن وارد شد، مجسمه‌های زیبا و طبیعی، اوباما با طعم پیشخدمت غذا و الخ!!! امروز یه میل برام فرستاده راجع به مشخصات متولدین ماه‌های مختلف؛ برای شخص من نوشته:

اردیبهشت

سمبل : گاو نر
عنصر : خاک
سیاره : ناهید
عضو آسیب پذیر : گردن
روز اقبال : جمعه
اعداد شانس : ۴و۶
سنگ خوش یمن : زمرد سبز
رنگ : آبی روشن
گل : خشخاش
حیوان : گاو
جذاب است و عشقش تا حدی نفسانی. برای او عشق اهمیت زیادی
دارد و اگر عاشق شود عاشقی فداکار خواهد بود. معمولا صبر میکند
ابتدا طرف مقابل تعهد خود را ثابت کند و سپس خود را در این
تعهد شریک میکند.

نکته‌اش می‌دونی چیه؟ اینکه همه جا خوندم که عنصر متولد اردیبهشت خاکه! البته اصلا نمی‌دونم که یعنی چی که عنصر یه آدمی خاک باشه یا آب یا هر چیز دیگه‌ای. اما به هر حال فک کنم که اشتباه تشخیص دادن. احتمالا عنصر من باد بوده. چون وقتایی که باد می‌آد بی هیچ دلیلی شاد و سرخوش می‌شم. وقتایی که باد تند و بی‌امان می‌وزه و مردم عاقل می‌رن پناه می‌گیرن من دوست دارم که در جهت مخالفش راه برم و بذارم همه بدنم رو با وزشش تازه کنه.

الآن به باد احتیاج دارم. ه


Saturday, March 13, 2010

تازگی‌ها خوابم خیلی سبک شده. معمولا وقت نماز صبح از خواب می‌پرم و همون‌طور درازکشیده تو رختخواب و با چشم‌های بسته با خودم حساب می‌کنم که تازه سه ساعته که خوابیدم. این جور وقت‌ها که گنجشکک کوچیک خوابم پر کشیده و رفته یاد یه چیزای معینی می‌افتم: یاد ستاره که قبلا هر وقت خوابش نمی‌برد قرص خواب می خورد، یاد گلشید که هنوز هم خوابش نمی‌بره و یاد خدا. این آخری از همه عجیب‌تره، اینکه من تو اون وضعیت که دارم چشم‌هام رو محکم به هم فشار می‌دم که یعنی من هنوز بیدار نشدم یاد خدا می‌افتم و شروع می کنم به حرف زدن باهاش و بعد از هر جمله‌ای که می گم تصور می‌کنم که اون داره چه جوابی بهم می‌ده.
معمولاً جواباش رو اینقدر گوش می‌دم تا خوابم می‌بره. آخه جواباش مهربونن. ه

Wednesday, February 17, 2010

آی عشق- آی عشق- چهره آبی‌ات پیدا نیست

دوست داشتن به چه دردی می‌خوره وقتی هیچ باری رو از روی دوش هیچ‌کس برنداره؟ عشق بدون نتایج درخشانی که انتظار می‌ره به بار بیاره چیزی جز منبع رنج و عذاب مداوم نیست. من تو مملکتی زندگی می‌کنم که درش مردم سر هم‌دیگه رو با سلاح عشق می‌برند. در مملکت من مردم مدام ریاضت می‌کشن و ریاضتشون رو با نام عشق مشروع جلوه می‌دن. از این عشق متنفرم.

گریه می‌کردم که البته چیز جدیدی نبود. روی تخت پدر مرحومم دراز کشیده بودم و توی تاریکی اتاق به اون ساعت سبز خیره شده بودم که مدت‌ها بود ساعت ۴ و ده دقیقه رو نشون می‌داد. صدام لحن التماس داشت یا من خیال می‌کردم اینجوریه؟
-بریم یونی مقاله بنویسیم. بریم پایان‌نام‌ات رو انجام بدیم. بیا با هم بریم دانشگاه.
-نه فرزانه. اینجوری فقط اعصابم خورد می‌شه.
صدای من لحن التماس داشت. التماس به عادی‌سازی روابط با یک دوست. با این همه شنیده نمی‌شد، به دیوار بلند و قطوری می‌خورد و بر می‌گشت. پژواکش گوش‌هام رو آزار می‌داد اما من از حرف زدن نمی‌ایستادم.
-این دوستی خیلی مهمه. باید این رو بدونی که خیلی مهمه.

دوست داشتن عذاب آدمیزاده. برای همینه که مادرها بیشتر از همه آدم‌ها رنج می‌کشن. بعد از اون‌ها دسته‌ای که بیشترین رنج رو می‌برن زن‌ها هستن.

-احساس مادری رو دارم که دکترها بچه‌اش رو جواب کردن. تحمل مردن این بچه رو ندارم برای همین مثل قبل از انتخابات سعی می‌کنم باور داشته باشم که همه چیز درست می‌شه و پیش از همه خودم می‌دونم که دروغه. حرف می‌زنم شاید کسی بشنوه. بیهوده امید می‌بندم که کسی صدای من رو بشنوه. گوش می کنی؟
-اوهوم.
-عشق و دوست داشتن هم عمر خودش رو داره. وقتی بمیره دیگه هیچ معجزه‌ای زنده‌اش نمی‌کنه. می‌فهمی؟
اوهوم.

رابطه، رابطه یک پنجره است. گاهی این‌قدر کوچک که از آن برای هم دستی تکان بدهیم و سلامی بکنیم. گاهی آنقدر بزرگ که کسی از آن رد بشود و به مهمانی آغوش دوستی برود. تنها چیزی که مهم است اطمینان به بودن کسی در آن سوی این پنجره است. کسی که منتظر پیام تو باشد. فقط و فقط پیام تو. تنها کسی که وقتی سر انگشت‌ها پیشانی را لمس می‌کند، می‌شنود سلام. رابطه یگانگی زبان آدم‌های دوسوی این پنجره است. وقتی لب‌ها غنچه می‌شوند می‌شود بوسه. وقتی کشیده می‌شوند میشود خنده. وقتی برق چشمها تار می‌شوند می‌شود من از تو ناراحتم. وقتی رنگ چهره می‌پرد می‌شود من مریضم. وگرنه می‌شود که پشت پنجره‌ات مرده باشی و صورت سفید سفیدت عکس‌العمل هیچ کدام از آن آدم‌های دیگر را برنیانگیزد.

پشت پنجره‌ام نشسته‌ام. روی شیشه با نوک انگشت‌های اشاره‌ام قلب می‌کشم. با هر انگشت یک خط قوس‌دار که نماینده نیمی از قلبم است. این یعنی دوستت دارم. این چهارمین هقته است که چنین پیام واضحی را مخابره می کنم. با این همه تو به شیشه پنجره‌ام نگاه نمی‌کنی. روی شیشه جای انگشت‌هایم حک شده است. پنجره ام دارد می‌میرد.

-چرا؟ چون صادقانه چیزی که می‌خواستم رو گفتم؟ اگه هر کاری می‌خواستم می‌کردم و به تو نمی‌گفتم خوب بود.
روی شیشه پنجره با انگشت می‌نویسم: «چون نگاهم نکردی. چون دیگر بچه مرده است و با خودش رویای کوچیدن از این سرزمین رخوت و خستگی را برده. چون...» نوک انگشت‌هایم خون می‌افتد. شیشه‌ای در کار نیست، به جای پنجره دیوار بلندی دست‌هایم را می‌خراشد.
-برو هر کاری می‌خوای بکن. دیگه مهم نیست. قبلا مهم بود. حالا دیگه هر کاری می‌خوای بکن و به من هم نگو

یک فیلم ایرانی به اسم «هم‌خانه». یک فیلم سانسور‌شده و سبک ایرانی. فیلم که تمام شده بود، با صدای بلند گفت:«یعنی واقعاً هیچ‌کس رو نمی‌شناخت که جای هم‌خونه اش جا بزندش؟». با خنده اطمینانی روی لبهایش از پله‌ها پایین می‌آمد. معنای خنده‌اش این بود که او کسی را می‌شناسد. کسی که حقیقتا قابل اعتماد است. اوووووووووووووه. این قصه مال دو سال پیش‌تر است. آدم هیچ‌وقت از آینده خبر ندارد. می‌شود که آینده خیلی تلخ باشد. ه