Friday, July 2, 2010

فروفرو

از حمام آمده بودم. اینجوری که هنوز پوست همه تنم خیس بود و از موهایم آب می‌چکید. خودم را توی آیینه نگاه کردم و دیدم که خوشگلم. حوله را از دور تنم باز کردم و یهو به ذهنم رسید که «جوان و تازه مثل یک اسب سالم... مثل فروفرو، اسب ورونسکی توی کتاب اناکارنینا، همان‌جوری مثل فروفرو که بی‌عیب نبود، اما خیلی خوب بود». بعد زدم زیر خنده. هیچ اسکلی توی دنیا خودش را به اسب‌‌ها تشبیه نمی‌کند، به خیالم. بعدترش که خنده‌ام تمام شد... می‌دانی؟ دلم برای تو سوخت. تصویر توی آیینه مال تو بود. داشت مال تو می‌شد. حالا دیگر فقط مال خودم است.

اشکالی ندارد. من خودم هم این‌جوری راحت‌ترم. ه

دروغ

الآن یادم افتاد که از من پرسیدند چرا می‌خواهی بیایی فرانسه؟ من هم گفتم چون من عاشق فرانسه‌ام. نمی‌بینید که دارم زبان فرانسه یاد می‌گیرم. اصلا من برای فرانسه می‌میرم. برای زبانشان، برای کتابهایشان و ... و... و... آهان .. برای فیلم‌هایشان ... من برای سینمای فرانسه می‌میرم...
می‌دانی؟ داشتم ک.شر می‌گفتم. خوب جو گرفته بود و این چیزها جواب می‌داد. اما حالا که می‌شمرم می‌بینم توی کل زندگیم فقط ۳ تا فیلم فرانسوی دیده‌ام.

همین دیگر، فقط ۳ تا... در کل زندگیم ... ه

I love f TV


به نظر من هیچ‌ صنعت و هنری در ساختن نمادهای آنتیک و تصاویر زیبای بی‌فایده به پای صنعت مد نمی‌رسه. و البته که من عاشق «فشن تی‌وی» هستم. ه


که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند* ه

مریم دکلمه پرویز مشکاتیان گذاشته. خراسانی می‌خواند و من را یاد بابا می‌اندازد. دارم توی ریدرم سورس‌های بیشتری سابسکرایب می‌کنم. (ای تو روح همه‌مان با این فارسی حرف زدنمان. توی بانک داشتم مقاله می‌خواندم که پیرمرد بغلی گفت «خانوم دیگه انگلیسی زبون اول این مملکته. دیگه باید قبول کرد.» بعد من انگار یهو یه چیزی تو وجودم شکست. دلم خواست گریه کنم. اما خندیدم و گفتم «آره، درست می‌فرمایید.») پرویز مشکاتیان می‌خواند: چره که بهتر از ای هيچی خونبهای مو نیست... دلم می‌خواست بروم خراسان را بگردم. مردمش را ببینم. آدم‌های مثل بابا و عمه را که توی کویر عاشق می‌شوند و شعر می‌گویند و نان می‌پزند و دوتار می‌نوازند. آ دم‌های مثل بابا و عمه را که با بچه هایشان قشنگ قشنگ حرف می‌زنند و وقتی می‌میرند آدم‌ها دلشان برایشان تنگ می‌شود. مثل خود مشکاتیان که وقتی مرد تو از بند هفت زنگ زدی و گفتی که هم‌بندیم دارد برای مشکاتیان گریه می‌کند. دارم سورسهای تازه سابسکرایب می‌کنم. می‌رسم به بلاگ «قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد». سابسکرایب نمی‌کنم. از لج تو که همه بند‌های زندان را باهات آمدم و اینجور فارغ از منی، فقط چون تو چند بار از این بلاگ مطلب شر کرده‌ای، سابسکرایب نمی‌کنم. پرویز مشکاتیان می‌گوید: یقین درم اثر امشو به های های مو نیست... که یار مسته و گوشش به گریه‌های مو نیست. یاد بابا چشم‌هایم را غلغلک می دهد. فرزانه عاقل ظاهر می شود، می‌گوید: «آدم‌های مرده را باید ول کنی که بروند، فقط چون برگشتنی نیستند. هر کسی هم که برنگردد مرده است. باشد؟» من سرم را پایین می‌اندازم. بعد بلاگ زرافه را هم سابسکرایب می‌کنم.
مشکاتیان خواندنش را تمام کرده. ه

*شاملو

Friday, June 25, 2010

این هم از قصه این یکی تابستانمان :) ه

دیگر مثل بچه مدرسه‌ای‌ها از دیشبش لباس‌هایم را هم آماده می‌گذارم، بعد هم سر صبح از خانه می‌پرم بیرون دنبال کارهای جورواجورم و آخر سر هم می‌روم شرکت می‌نشینم سر عجیب و غریب‌ترین پروژه عالم. در کل بد نیست. اما رُسم را هم دارد می‌کشد. نگران هم هستم که نکند نرسم و از ترس بی‌پولی و کارهای جورواجورم هیچ تفریحی را هم شروع نمی‌کنم. حتی پازل هدیه تولدم را هم باز نکرده‌ام و آن یک عالمه کتابی که گرفتم هم نخوانده‌ مانده‌اند.
خانه افتضاح است. هر کسی برای خودش یک گوشه‌ای یک حکومت ملوک‌الطوایفی راه انداخته. کسی جواب کسی را نمی دهد. بیرون هم نمی‌شود رفت، گرم است و از آن بدتر اینکه تنهایی کیف نمی‌دهد. حتی مریم صابری هم من را می‌پیچاند. آدم‌هایی هم هستند که وقتی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهند. وقت‌هایی که جواب می‌دهند مدام برای فلان و بیسار سرزنشم می‌کنند و بعد به واضح‌ترین صورت ممکن می گویند که قطع کنم.
همه آن چیزی که سرپا نگهم می‌دارد اینست که دارم می‌روم. همین دو ماه را دوام بیاورم، تمام می‌شود. همه این آدم‌ها و اتفاق‌ها و بدوبدو‌ها می‌شوند خاطره و می‌روند پیش آن یکی خاطره‌های دیگر. برخلاف آن خاطره‌های دیگر، دلم هم دیگر برایشان تنگ نخواهد شد. ه

Friday, June 18, 2010

عزیزجان

مرسی برای ریلکسیشن گردن، آن هم وقتی که یکی دیگر به قلبم زخم زده است. ه

Thursday, June 17, 2010

رفته فرم‌هایش را هم گرفته. دیگر دارد تمام می‌شود.
بهتر. ه