Wednesday, October 28, 2009

دستهای خوب؟ ه

دلش می‌خواهد برود. اینجور موقع‌ها که همه نخ‌ها از این سر به آن سر کشیده می‌شوند و کلاف دوستی‌ها هی پیچیده‌تر و پیچیده‌تر می‌شود، دلش می‌خواهد اصلا از اینجا برود. با این همه اصلا هم نمی‌رود. به خودش می گوید یک کم که صبر کنیم درست می‌شود. صبر می کند تا درست شود. بعدش می‌توانند با هم خوش بگذرانند، شاید حتی بشود که بنشینند یک دست هفت کثیف هم بازی کنند. مثل قبل‌!!! دوست‌های خوب. مگر نه؟ ه

Tuesday, October 27, 2009

ستاره بانو دفاع کرده. آقاهه هم همینٰطور. حالا فقط مانده خبر امتحان گل گل جان بیاید. بقیه چی؟ بقیه زنده‌اند؟ ساکت باشید. دارم حاضر غایب می کنم. مژژژژگان... گربه‌هایش؟؟ گلناززززز... داروسازی؟ آها بله... مریم صاب... نه؟ خوب این یکی همیشه غایب است اما زنده است لابد... مرمر خودم چی؟ ناراحت؟ نبینم ها!!! بگذارید خودم دفاع کنم. همه‌تان را از این حال و هوا در می‌آورم. کم‌کم از این وضع فلاکت‌بارمان در خواهیم آمد. باشد؟ ه

تئاتر

به من پیامک می‌زند که «عشق‌لرزه ساعت ۶ عصر»
جواب می‌دهم «برو برای من هم تعریف کن»
جواب می‌دهد «مسخره»
جواب می‌دهم «خودتی»
دیگر جواب نمی‌دهد! ه

Friday, October 23, 2009

چراغ سبز

آدم یکهو توی شهر یک جایی را کشف می‌کند که هیچ انتظار ندارد. می‌رود می‌نشیند روی یک نیمکت توی دانشگاه و روبرویش درخت‌ها با باد سرد پاییز جوری می‌رقصند که انگار توی یک مهمانی با شکوهند. شادی درخت‌ها مثل یک موج نامرئی به آدم می‌رسد و آدم را حسابی رها می‌کند از همه آن چیزهای دور و برش. نگاه می‌کند و می‌بیند آنجایی که منظره باشکوه روبرویش تمام می‌شود روشنی یک چراغ راهنمایی دیده می‌شود که مدام رنگ به رنگ می‌شود. دلش آرام می‌گیرد از این سبز و قرمز شدن. با چراغ راهنمایی فال می‌گیرد. فالش خوب می‌آید. حالش اینقدر خوب می‌شود که نگو و نپرس... ه

پ.ن. من زنده‌ام و اتفاقا سرحال هم هستم. شکر خدا هیچ‌کدام از عناصر طبیعی و غیر طبیعی نتوانسته‌اند خوشحالیم را از من بگیرند. این را برای گل گل خانوم و ستاره بانو گفتم که بیچاره‌ها بلاگم را خوانده بودند و نگران شده بودند که یکوقت خدای نکرده خودکشی نکنم!! خودکشی نمی‌کنم. لااقل نه قبل از بقیه :) ه

پ.ن. همین هفته قبل یک نفر دوست پسرش را با من شریک شد. قرارداد بسته‌ایم که از دوست پسر جان به صورت زوج و فرد استفاده کنیم. حالا هی یادم می آید که دوست پسر دارم و خوشحال می‌شوم! هرچند، امروز که نوبت من نبود. (فکرهای بد هم نکنید لطفاً، رابطه ما در حد سینما رفتن است :) ) ه

Monday, October 19, 2009

ژلوفن لطفاً

کدامشان؟ کدامشان به درد این سردردت می‌خورد؟
نمی‌دانم. یک چیزی بده! از دیشب ساکت نمی‌شود اصلاً.ه

مثل دست‌هایم، با آن پوست پیر چروکیده‌شان

هور هور... صدای خون که توی تمام رگ‌های مغزت جابجا می‌شود. فشار خونت بالا نیست؟ حتما همین‌جور موقع‌هاست که آدم‌ها سکته می‌کنند. مغزشان تیر می‌کشد و بعد یکجایی احساس درد می‌کنند و تمام! یکی از همین رگ‌ها پاره می‌شود و خون که این‌طور دیوانه‌وار توی رگ‌های به آن ریزی می‌دویده فواره می‌زند.

هور هور... به خودت می‌گویی آرام باش. چیزی نشده. ذهنت می‌دود به آن روزی که توی اتاقت از خواب بیدار شدی و اولین چیزی که یادت آمد این بود که ... اه... مهم نیست. لازم نیست حتی به این چیزها فکر کنی. بعد ناامیدانه به فردا فکر می‌کنی! به فردا که اولین کلمه‌ای که یادت بیاید همین کلمه است. خاطره استدلالی که پشت این کلمه بود! خوب تو هم به من توهین کرده بودی. هیسسسسسسس... به این چیزها فکر نکن لطفا... هور هور... به مغزت بگو یادآوری نکند. بگو خاطره تمام محاکمه‌هایی که شده‌ای، تمام توهین‌ها، تمام جواب‌هایی که پس داده‌ای، تمام روزهایی که آخرشان تو به اعدام محکوم شده‌ای را فراموش کند. روزهایی که درشان به اعدام محکوم شده‌ای و درجا، بدون فرجام‌خواهی حکمت را اجرا کرده‌اند. تقصیر تو بوده! همه این چیزها تقصیر تو بوده!

تقصیر من نبود. من را ناخواسته به این بازی کشیدند. من آنجا که بودم داشتم آرام آرام برای خودم فرو می‌ریختم. حتی بر سر کسی هم آوار نمی‌شدم. توقع هیچ‌چیزی هم نداشتم. منظورم این است که روزهایی بود که در آنها به هیچ چیز امیدی نداشتم. اما تلاشم را کردم. همه تلاشم را کردم. خوب خسته بودم. بیشتر از این نمی‌شد. یا شاید می‌شد و من به عقلم نمی‌رسید. یعنی اشتباه کردم؟ یعنی کم بود؟ همه توان من کم بود؟ مثل کسی که دارد با آخرین رمقش راه می‌رود و آن هم توی راهی که خودش شروع نکرده. راهی که کس دیگری می‌رفته و این آدم... حالا... یعنی کم بود؟... کم بود؟ کم بود که ادامه داد و تازه انتظار هیچ چیزی را هم نداشت. یعنی همه این چیزها یک مشت کولی‌بازی بود؟ خودش را مضحکه خاص و عام کرده بود که آخر سر؟؟ ... تقصیر من نبود!.. نبود... باور کنید.

حالا دیگر کولی‌بازی ندارد. مثل همه آدم‌هایی که اعدام می‌شوند، ناگهان از هیئت یک زندانی در می‌آیم و رها مثل پرنده‌ها می‌پرم. این بار نامرئی. دیگر،هیچ‌کس، هیچ‌کجا، به من سنگ نخواهد زد.

ه

آخرین خبر! آخرین خبر! ه

طبق جدیدترین تحقیقات من آدم ناسازگاری هستم!

گفتم که همتون بدونید. فردا شاکی نشید! ه