Sunday, May 10, 2009

تو

آن آخرین جرعه ای 

که غلامان به کبوتران می نوشانند

پیش از آنکه خنجر بر گلوگاهشان نهند

شاملو

سرترابایول

شادی چیز خوبی است که روانپزشک ها آن را به صورت قرص های کوچک در می آورند و به ما می فروشند. ما هر روز نصف قرص می خوریم و احساس خوشبختی می کنیم. ما هر روز با نصف قرص شادیم. ما آدمیم! ه 

جوانی من! ه

عجب! ه

پس جوانی این است... ه

این کیفیتی که من تازه در بیست و پنج سالگی با آن روبرو شده ام! ه

Tuesday, May 5, 2009

من هم شاعرم... ه

شاملو گفته:
چاه شغاد را ماننده
حنجره‌يي پر خنجر در خاطره من است:
چون انديشه به گوراب تلخ يادي در افتد
فرياد شرحه شرحه برمي‌آيد. ه


من گفته بودم:
به پشت سر نگاه مي‌كنم
خاطره‌ها
نه مشتي نقش بر ياد
كه جاي هزاران زخم بر حافظه‌اند.
دل مي‌سوزانم
چشم مي‌بندم! ه

Sunday, April 26, 2009

ناجی

بالاخره سر می رسی

در یکی از این روزهای خستگی

سر می رسی

و من، ه

من به خودم می گویم: آمد! ه

آمد و تمام شد. ه

تمام شد

روزهای سخت

روزهای دوری

از این دوستِ جان

که تا به حال هرگز ندیده بودمش! ه

Tuesday, April 21, 2009

مال مني ... ه

شعر به تاريخ سيزده فروردين:

امسال، ه

به جاي سبزه‌ها 

مو‌هايم را گره مي‌زنم

بار ديگر که نوازشم کني

دست هايت

آنجا به دام خواهند افتاد. ه

دزدانه، سرکشيد و سلام کرد! با گونه‌هاي سرخ، با چشم‌هاي شرمگين... ه

به خودم گفته بودم  که ديگر ننويسم. بعد ديدم که نمي‌شود. آدم که تنها باشد، بيکار هم که باشد ديگر نمي‌تواند ننويسد. به خودم گفتم اشکالي ندارد، توي آنجاي قبلي نمي‌نويسيم و اينجا را هم کسي نمي‌شناسد. ه

من که آنطرف مرز زندگيم. با خودم قرار گذاشته‌ام اينجا راجع به تو بنويسم و بقيه آدم‌ها که هنوز زنده‌ايد. من، خودم، که آنطرفم. آن طرفِ درِ سنگينِ سردخانه! ه